از ایران تا کانادا

خاطرات مهاجرت از ايران به کانادا

سه‌شنبه ۲ فوریهٔ ۲۰۱۰

عدالت خوشه بندی یا خوشه بندی عدالت



اوضاع اینجا خوبه، همه چیز روبه راهه فقط اینکه امثال زمستونش حداقل تو منطقه ما درست و حسابی نبود.
چند روز پیش یک نامه از دولت کانادا دستمون رسید که آقای فلانی، حواست باشه بچه هات داره وقت مدرسشون میرسه، سریع میری براشون سین نامبر میگیری و میری یک بانک برا هرکدومشون حساب بانکی مستقل مخصوص باز میکنی تا دولت کانادا هر ساله یک مبلغی رو توش بریزه، بهش هم دست نمیزنی تا بچه خواست وارد دانشگاه بشه برداره و خرج تحصیلش بکنه. اگه هم نخواست بره دانشگاه این حساب تا 36 سالگی برقراره و میتونه برداره هرکاری خواست باهاش بکنه. البته این پول غیر از پول ماهانه بچه هاست و ظاهرا دولت اینرو سالانه برای آینده تحصیلی به حساب میریزه و مبلغش سالی حدودا 500 دلار هست که اگه ازش برداشت نشه تا 200 دلار بیشتر هم میریزه. دولت بهمون سفارش کرده که یک حساب بانکی با امکاناتی بازکنیم که اگه فردا بچه که بزرگ شده بود و خواست به اعتبار این حساب وام بگیره و یا کارهای دیگه بکنه براش امکانات بیشتری بده در ضمن به ما هم سفارش کرده هفته ای 5 دلار به این حساب پول واریز کنیم.
راستش اینو تو پرانتز بگم من موندم، اینجا هروقت میخوان پولی چیزی به حساب بریزن یا چکی میاد به نام مادر خونه میاد، ولی هر وقت یک کاری میخوان که برا خانواده انجام بشه مثلا برا کسی حساب بازبشه و ازین موارد به نام پدر خونه نامه میاد. حالا بگذریم.
ولی راستش ما یادمون رفته بود بچه هامون چند ساله اند ولی دولت فراموش نکرده بود.
میدونید چه چیز اینجا خوبه؟ این که دیده میشید. با اینکه 35 سال اینجا زندگی نکردید براتون ارزش قائلند. اینکه لازم نیست تو یک اداره برید کلی پشت صد نفر مراجعه کننده بالا و پایین بپرید حرص بخورید و داد بزنید که فقط بخواید بگید آقا من هموطنتم، وجود دارم تورو به جدت یه نگاهی هم به اینور بکن، تا یارو بهت برگرده و قلمبه سلمبه هم بارت کنه.
اینجا شمارو گروهبندی و گله بندی و خوشه بندی و یا هر چیز دیگه نمیکنن که بخوان احیانا ماهی 25 دلار ناقابل بهتون پول بدن و درعوض حداقل 10 برابرشو با تورم و بنزین و آب و برق و خونه و هزار مکافات دیگه از حلقتون بکشن بیرون.
من خیلی ناراحتم که اینجام چون جام اینجا نیست. جام اونجاست و خیلی بیشتر ناراحتم که مردم من اونجا به هزار دلیل حقشون خورده میشه و بعد میخوان یک درصد بسیار کوچکی رو بهشون برگردونن هزار صغرا و کبرا میچینن، گوش آسمون رو کر میکنن، برنامه ریزیهای فضایی میکنن در آخر هم گله بندی، خوشه بندی یا هر چی میکنن تا در خیال خودشون عادلانه رفتار کرده باشند. معنی عدالت رو هم فهمیدیم. بگذریم شاید من اشتباه میکنم بهرحال عقیده من اینه و زمان همه چیزو مشخص میکنه.
مدتیه که از پروسه کار پیداکردنم چیزی نمینویسم البته ما هم که مشکلمون یکی دوتا نیست که، هزار تا ادا و اطفار داریم. یکوقتی هم که یک کاری پیدا میشه که احتمال زیاد داره منو استخدام کنن، خانومم میگه نه دوره نریم اونجا و مارو سردمون میکنه. منم گفتم بهش اگه به ددلاینمون نزدیک شدیم و من با این حساب کار پیدا نکردم، یک نامه به وزیر کار کانادا میزنم میگم که یک کار تو وسط قطب برام پیدا کنه تا برم تا قدر همین چیزارو که گاهی تک و توک پیدا میشه بدونیم. دعا کنید زودتر کار پیدا کنم چون در این زمینه حرف زیاد دارم ولی الان زوده بزنم. اونوقت دو سه تا پست میگذارم و کلی مطلب در زمینه رزومه نویسی و اینکه رزومه چطور باشه و چطور بفرستید و چیطور دنبال کار بگردید براتون میگذارم.

جمعه ۲۹ ژانویهٔ ۲۰۱۰

خبری که کانادا رو شوکه کرد

خبر اول اینکه اعدام این دو جوان ایرانی امروز خبر دسته اول تمام روزنامه های مهم کانادا بود، تو مترو که بودم مردمی که معمولا بی تفاوت روزنامه ورق میزدند، ایندفعه رو این صفحه زوم کرده بودند و با دقت میخوندند. تا وقتی برگردم خونه تقریبا 6 نفر کانادایی و غیر کانادایی این صفحه رو برای من باز کردند و پرسیدند واقعیت داره؟ حکومت شما اینارو اعدام کرده؟ که منم با شرمندگی میگفتم بله و شدیدا متعجب میشدند یکیشون به من گفت پس آمریکا حق داره که میگه دولت شما برای جهان خطرناکه، با این خبری که دستش بود واقعا نمیدونستم چی بهش جواب بدم.
خبر دوم اینکه امروز مهمونی آخر ترم داشتیم یک رستوران شیک رفتیم که برای من خیلی جالب بود، توش انواع غذاها بود انواع کباب، میگو، ماهی، صدف، سالاد، اسپاگتی، کیک، بستنی، ژله و دهها خوردنی دیگه در فضایی خیلی باحال، هر کی هر چی دلش میخواست خورد حتی بعضیها دو سه بار بشقابهاشونو پر کردند و دو سه سری انواع دسر و بستنی خوردند. گارسونهای خانم هم دائما دوروبرمون میچرخیدند و اگه کم و کسری داشتیم میاوردند. تا هر چقدر هم دلتون میخواد بشینین. به نظرتون چند؟ فقط نفری هفت دلار.
البته به نظرم برای ایرانیهای اینجا چندان ناشناس نیست چون وقتی که رسیدیم دیدم دو تا ایرانی اندازه بشکه در رستوران رو باز کردند و بیرون اومدن. اسم این رستوران Vichy هست و برای رفتن به اونجا تا ایستگاه Angrignon با مترو برید و ازونجا با خط اتوبوس 106 برید و دم Vichy پیاده شید. به نظرم لازمه آدم حداقل هفته ای یکبار با دوستان و بروبچه ها جمع شن و بره اونجا.
دمای هوا هم امروز 17 درجه زیر صفر و برفی با احساس 25 درجه زیر صفر بود. سرد بود ولی آفتابی و قشنگ بود و من دوست داشتم.


چهارشنبه ۲۷ ژانویهٔ ۲۰۱۰

دایه های عزیزتر از مادر

سالها فقط اجازه میدادن دست نشاندگان خودشون بر هائیتی حکومت کنند. هر کس دیگه از مردم میومد یک کودتا راه مینداختن و تیر تپرش میکردند. این دایه های عزیزتر از مادر که این سرزمین رو به نام خودشون زده بودن حتی کمک نمیکردن مردم از فلاکت و بدبختی و بی چیزی دربیان. حالا که زلزله اومده و دیگه با خاک یکسان شده همشون شدن منجی مردم هایتی، نوش دارو بعد از مرگ سهراب. همه اینها به یکطرف، بچه های اونجارو که هنوز بوی پدر و مادرشون روی پیرهنشون حس میشه، فوج فوج ازونجا خارج میکنند میدند دست خانواده های کانادایی و آمریکایی تا بعنوان نوعدوستی و کمک بزرگشون کنند.
خانواده های بی بچه ای که باید چندین هزار دلار پول میدادند تا از قاچاقچیان زن و کودک کشورهای فقیر، بچه بگیرند الان یک بچه درست و حسابی میفته تو دامنشون. دولت هم از خدا خواسته دیگه هزینه نمیکنه تا پدر و مادر بچه هم به عنوان مهاجر یا پناهجو بیان اینجا تا خرج براش درست کنند.
بچه های زلزله زده، گیج و مبهوت، چشم باز کردن دیدن پدرمادرشون نیست، روز دیگه تا چشم باز کردن دیدن از سرزمین مادری خودشون بی اختیار خودشون در یک کشور دیگه هستن تا یک خانواده بیاد و اونهارو ببره به یک فرهنگ دیگه تا پدر و مادر خودشون و فرهنگ خودشون و تنها یادگارهایی که براشون مونده رو ترک کنن.
شما اگه راست میگید و حس بشردوستیتون گل کرده، همونجا تو کشور خودشون یک مرکز درست کنید مدیریت کنید و افرادی رو با فرهنگ خودشون استخدام کنید تا مواظب این بچه ها باشند چرا هنوز معلوم نشده آیا کسی از یادگارهای پدری و مادری براشون مونده یا نمونده بلافاصله تو حوله میپیچیدشون و میاریدشون اینجا؟ بعد هم با بچه مات و مبهوت جلو دوربین پز بدین ما حس بشردوستی داریم؟
قاچاق بچه و بچه دزدی که شاخ و دم نداره، اینم یکجورشه. منتها از نوع با کلاس. تازه یکسری ساده لوح هم تشویقتون میکنن.
یادمه تو بم هم زلزله اومد، کلی بچه یتیم شدن ولی یادم نمیاد حتی یک بچه رو اینها برده باشن یا اصولا اجازه چنین کاری رو داشته باشن یا حتی جرئت کنن.
خدا نکنه یک کشور انقدر ضعیف شه که این دایه های عزیزتر از مادر بخوان براش مادری کنن.

دوشنبه ۲۵ ژانویهٔ ۲۰۱۰

پست بی انگیزه

سلام علیکم
این پست رو محض این میگذارم که هنوز زنده ام و نفسی میاد و میره. نه حوصله گله و شکایت دارم نه تعریف و تمجید.
امروز هوا اینجا تا 10 درجه بالای صفر رفت. از دیشب تا به الان همینطور داره بارون میاد. هوا هم مث من قاط زده. کلاس زبان هم امروز تموم شد و از فردا تا آخر هفته امتحان داریم.
تو اخبار میبینم که نوشته وضع اقتصادی ایران و بانکها تیرتپر شده، این که خبر تازه ای نیست از چند سال پیش از یک بچه که جدول ضرب ...
از این لحظه با یکساعت تاخیر مینویسم، چون آلارم اخطار تمام طبقات ناگهان صدا کرد و ما هم دست بچه هامونو با ساک مدارک گرفتیم و رفتیم پایین. 4 تا ماشین آتش نشانی بعد از 10 دقیقه که آلارم صدا کرد پایین بودن. فکر کنم اشکال الکترونیکی بود و شاید هم یکی اشتباها تو آپارتمانش سیگار کشیده بود. چون اینجا داخل هر آپارتمان دو سنسور وجود داره و اگه کسی حتی داخل آپارتمان خودش سیگار بکشه آلارم به صدا درمیاد. هر کی میخواد سیگار بکشه موظفه بره رو تراس سیگار بکشه. اینجا با اینکه بیش از ایران سیگاری داره ولی همه این مسئله رو رعایت میکنند یعنی مجبورا که رعایت کنن چون قانون نکشیدن سیگار در زیر سقف هم وجود داره.
خانومم همش میترسید نکنه ساختمون آتیش بگیره و دو تیکه چیز که داریم بسوزه. گفتم بهش فرض کن آتیش هم بگیره. اینجا کانادا است، نمیذارن آب تو دلت تکون بخوره. بلافاصله همرو میبرن هتل و یک لیست میدن میگن بنویسین چقدر ضرر کردین چقدر ترسیدین و دولت همرو میده. من هرچقدر به سیستم اداری و اداره مملکت در ایران، اعتماد نداشتم ده برابرش اینجا اعتماد دارم. چون دیدم و این اعتماد برام ایجاد شده. 12 سال پیش اینجا بارون یخ بارید بعضی جاهای کانادا تا یکماه برق قطع بود. ولی اینجا یکروز برق قطع شد، ساکنین اینجا برامون تعریف میکنن بلافاصله دولت تمام ادارات دولتی و هتلها رو بسیج کرد و مردم رو به اونجا منتقل کرد، فرداش هم که همه برگشتن خونشون لیستی به هر خانوار داد و گفت بنویسین چقدر و چطور ضرر کردین و تخمین مالی بزنید. میگن بدون اینکه بازرس بفرسته همه پولی که ملت اظهار کرده بودن رو با چک براشون فرستاد. الان هم بعد از 12 سال برا خانواده ها اطلاعیه صادر کردن که خانواده هایی که خانمهاشون اونموقع باردار بودن یا بچه کوچیک داشتن، به خاطر استرسی که بهشون وارد شده بیان و خودشونو معرفی کنن و دولت برای جبران براشون برنامه های رفاهی مالی داره.
یاد روزهایی میافتم که تو ایران گاهی هر روز 4 ساعت برق قطع میشد، دولت که مقصر نبود، مردم مقصر بودن که غلط کردن برق زیادی مصرف میکنن و صرفه جویی نمیکنن.
یاد روزهایی میافتم که زنهای حامله و بچه ها زیر نویزهای الکترومغناطیس هستن و کسی از مسئولین هم در کشور ککش نمیگزه. بگذریم.
از سیگار گفتم، اینجا سیگار به خاطر مالیاتی که بهش بستن خیلی گرونه ولی سرخپوستها سیگار رو قاچاق میکنند و در بسته های نایلونی میفروشند. 200 تا سیگار قاچاق رو 20 دلار میفروشند.
اینم بگم، اینجا دراگ خیلی مصرف میشه، متاسفانه تو مدارس هم خیلی شایعه. تو خیابون افراد دیوونه ای که دارن راه میرن و برا خودشون حذیون میگن و بوی دراگی که مصرف کردن تا چندین متر هوا به مشام میرسه.
گاهی دیده شده یکی از همین لات و لوطها مزاحم خانمهای تنها میشن و جالبه مردم هیچ عکس العملی نشون نمیدن، حداکثر کاری که میکنن اینه که به پلیس زنگ میزنن و چه بسا تا پلیس بیاد اتفاقات بدی میفته.

جمعه ۱۵ ژانویهٔ ۲۰۱۰

زلزله هائیتی و تایید ترجمه مدارک

عجب مصیبتی تو هائیتی اومده. حدود 50 هزار نفر مردن و پیشبینی میشه که بر اثر دیر رسیدن کمکها و غذا و دارو 40 هزار نفر دیگه بمیرن. کشورهایی نظیر کانادا و آمریکا نمیتونن بی تفاوت باشن، حدود 200 هزار نفر مهاجر هائیتی تو کانادا هست که نگران خانواده هاشون در هائیتی هستن، فرماندار کل کانادا خانم میشل جین هم از پناهجویان هائیتی هست که در 11 سالگی به کبک اومده. پریروز های های پشت تلویزیون داشت گریه میکرد. بنابراین این کشور اگه بخواد هم نمیتونه بی تفاوت باشه.
دیروز خبرها ایران رو که میخوندم عصبی شدم، چون خبرهای کشته شدن بیش از 50 هزار نفر در رده خبرهای دسته سوم بود ولی خبر بازدید و سخنرانی آقای رئیس جمهور در خوزستان در رده اول خبرها. امروز خوندم که ایران یک هواپیما با چند تن کمک غذائی داروئی فرستاده هائیتی. کمی آروم شدم ولی کمه، خیلی کمه. باید کشتی بفرسته با حداقل 500 سرباز. الان دیگه اسرائیلی نیست که جلو کشتیشو بگیره و مردم زیادی به کمکش نیاز دارند. این زلزله میتونه در هر جائی اتفاق بیفته و در هائیتی هم بعد از حدود 120 سال اتفاق افتاد. حدس میزدن که تو همین سالها آخرش میاد ولی نمیدونستن دقیقا کی و ناگهان یکروز عصر اومد و زمین رو شخم زد. به همین راحتی.
خبر بعدی اینکه این چند روز دوباره هوای اینجا گرم شد و تصور کنید وسط زمستون 3 درجه بالای صفر. همه برفها آب شد و همه پیستهای پاتیناژی که با مکافات درست کرده بودن از بین رفت.
دوره زبان ما هم کلا داره تموم میشه و دیروز بردن از ما عکس دسته جمعی و تنهایی گرفتن و هر کس یک صفحه انشاء نوشت که وارد کتاب یادگاری بشه که قراره از گروه درست کنند. حیفه. گروه خوبی هستیم. خیلی با هم جوریم. تقریبا با هم یک خانواده بودیم. حالا بین خودمون باشه تمام بچه های گروه حتی مربی های زبان خاطره خوبی از من دارن و دیدم اسم منو تو یک صفحه یادگاریشون نوشتن. چون معمولا همیشه کلی با هم بگو و بخند داشتیم و سعی میکردم همیشه کلاس رو شاد نگه دارم. کلا یک خاطره خوبی از ایرانیها تو ذهنشون گذاشتم. بعد از این ترم هم دیگه کلاس فرانسه تمومه ولی خود دانشگاه برای داوطلبین برای اولین بار یک دوره کلاس کامینوکیشن اورال گذاشته و 100 درصد فقط حرف زدن و گوش کردنه تا بتونیم براحتی صحبت کنیم و بفهمیم که فعلا ثبت نام کردم و هر وقت کار پیدا شد، انصراف میدم.
اینجا ما ایرانیها یکم باید مواظب هموطنامون باشیم. همونقدر که میتونن بعضیهاشون به ما کمک کنن بعضی دیگه هم میتونن حسابی کلاه سر ما بگذارن. نمونش دیروز به تورم خورد. یک خانوم مترجم رسمی کبک که ایرانی بود میشناختم. لازم شد که مدارک تحصیلی من که تو ایران ترجمه شده بود مهر تایید مترجم کبک بخوره بهش زنگ زدم. اولا که قیمت نمیگفت. بعد که اصرار کردم اول شروع کرد کلی از مترجمهای ایران بد گفتن که ترجمه بلد نیستن و من باید اصلاح کنم و اینا بعد هم گفت اگه نیاز به اصلاح نداشته باشه هر مدرک تحصیلی 25 دلار برا یک مهر ناقابل و هر ترجمه ریزنمره برای هر سال تحصیلی 15 دلار. طرف مارو شلغم گیر آورده بود. یعنی مدارک لیسانس و فوق لیسانس برای من 200$ آب میخورد. فقط برا تایید. نتیجه اینکه دیگه سراغش نمیرم و به همه میسپرم سراغش نرن. خودشم احتمالا گذرش به اینجا میفته و این مطلب رو در مورد خودش میبینه. ایشون هم کار مترجمی اینجا میکنه و هم یک دفتر در تهران دارن و کار دلالی مهاجرت رو انجام میده. بعد یادم اومد مهربانو بهم گفته بود یک همچین کاریو کرده باهاش تماس گرفتم و شماره تلفن یک نفر ایرانی دیگه رو داد. اون به من گفت فقط 40 دلار میگیره همون کار رو میکنه. خلاصه اینجا هم ایرانی با انصاف داریم و هم بی انصاف تر از ایران.
راستی یک چیزیو چند بار میخواستم بگم یادم میرفت. اینجا تو مونترال نیاز به دیگ زودپز ندارین، چون اولا آب بالاتر از 100 درجه به جوش میاد و دوما گوشتهاشون خیلی زود میپزه. بنابراین همه چی بدون دیگ زودپز، راحت و در کمترین زمان ممکن میپزه.
من که اول اومدم اینجا دو ماه اول گوشت حلال نمیخوردیم، واقعا مزه بدی میداد. چون خون توش بود حساب کنید 5 لیتر خون در بدن حیوون و بدون سربریدن با شوک بکشن. بعد که رفتم از اخوان گوشت حلال با قیمت مناسب خریدم، زندگی فرق کرد. نمیدونم تو کانادا چی به خورد حیووناشون میدن واقعا مزه گوشت گاو و گوساله از مال کشور خودمون بهتره. البته حلال و بدون خون.
نمیدونم الان یک کیلو گوشت تو ایران چنده ولی ما اینجا یک کیلو گوشت لخم و بدون چربی و استخوان گاو یا گوساله رو کیلویی 6 تا هفت دلار میخریم. یک زبون گوساله حدود 6 دلار میشه.
چند وقت پیش رفتم زلرز برنج بخرم، 9 کیلو برنج باسماتی رو زده بود 31 دلار هفته پیش دوباره رفتم اونجا دیدم همونو حراج کرده و زده 13 دلار و دو تا کیسه گرفتم. اینجا راه و رسم تجارت رو خوب بلدند.
من هر خریدی که میکنم حتی در حد یک دلار با کارت بانکیم انجام میدم که هم فاکتور بگیرم و هم ثبت بشه در اطلاعات بانکم که همیشه از رو اینترنت چک میکنم تا حساب و کتاب دستم باشه. در ضمن ریز لیست خریدهامو و اینکه از کجا خریدم تو کامپیوتر مینویسم اینطوری هم حساب و کتاب دستمه و هم میتونم قیمتهارو مقایسه کنم و بفهمم که از کجا به صرفه هست که خرید کنم.
کم کم به فکر خرید ماشین افتادم. اینجا یک هوندا سیویک رو که تو بورسه مدل 2000 رو با تایرهای زمستونی و وسایل جانبیش میتونید با حدود 2800 الی 3000 دلار بخرید و هزینه ماهانه یک همچین اتومبیلی با بیمه و مالیات و هزینه بنزین بدون هزینه پارکینگ، حدود 160 الی 180 درمیاد. البته هزینه تعمیر بالاست و دعا کنید خراب نشه.
در مورد تلویزیون اینجا دیگه سیستم تلویزیون به سمت دیجیتال میره و تقریبا همه کانالها دیجیتالی شدن و البته آنالوگ هم هست کنار هر کانال. میتونید هم آنتن بگذارید و هم کابل بگیرید. مطلب جالب اینه که تمام کانالها برای ناشنوایان زیرنویس دارن که همه برنامه هارو زیرنویس میکنه، که میتونید فعال کنید و خیلی برای زبان مفیده. من خودم کابل نگرفتم و ازین آنتنهای سرخود خریدم و میتونم حدود 15 کانال دیجیتال کانادا و 4 کانال آمریکا رو بگیرم چون مرز آمریکا تا اینجا با ماشین بیشتر از 20 دقیقه راه نیست، این 4 تا یا همیشه فیلمهای قدیمی پخش میکنن و یا اپرا و برنامه های مشابه رو زنده پخش میکنن.

پنجشنبه ۱۴ ژانویهٔ ۲۰۱۰

Un déastre mais terrible pour nous

Les titres des nouvelles de tous les medias ici, c’est le tremblement de terre en Haïti. Centaines milles victimes dans quelques minutes, c’est un désastre terrible. Tous les medias au Canada ce sont couverts des nouvelles sur la Haïti. Il y a environ deux cents milles peuple d’origine de la Haïti au Québec et ils ont très soucis pour leurs relatives en pays de la catastrophe. Tout le monde sont mobilisé pour faire arriver les secoures en Haïti. Le Gouverneur général du Canada a paru sur la télé et déclaré son inquiétude de cet événement en pleurante. C’était une questionne pour moi que pourquoi Michaelle Jean, comme gouverneur général du Canada parle de ce désastre si impressionnée ? La réponse était plus facile que je m’attendais, Elle est une réfugiée de Haïti qui est venue au Québec en 1968 ayant 11 ans. Son histoire et ce que comment elle est ayant de titre de la première personne au Canada c’est d’autre sujet mais je me souviens le tremblement a Bam quand tout le monde était mobilisé pour faire arriver les secoures et secouristes en Iran. En ce moment-la le tremblement de Bam c’était le premier titre des medias du monde puisque maintenant c’est ça pour la Haïti. Mais maintenant si vous faite un coup d’œil aux journaux Iraniens cette nouvelle c’est la deuxième ou troisième, en revanche les paroles d’or de président Iranien à Khouzestan ont occupé le premier page des journaux, c'est aussi comme ça pour les medias des verts, pas de nouvelles de mort plus de 100,000 humaines. Mais il y a beaucoup de nouvelles sur la fucking politique.
Il y a une question pour moi. Qu’est qu’il y a plus important que la vie des humaines pour nos politiciens en Iran ?
Le mort de 100,000 humaines c’est une désastre mais ignorer des mort de 100,000 humaines pour qui font semblant l’humanité c’est un désastre terrible.

جمعه ۸ ژانویهٔ ۲۰۱۰

همه چی از همه جا

10 روز دیگه 5 ماه میشه که ما اینجاییم. چقدر زود میگذره. عین برق و باد. خانمم کمی اضطراب داره برای کار پیدا کردن من. ولی نمیدونم چرا من آنچنان اضطرابی ندارم. چون فکر میکنم سر وقتش همه چیز درست میشه و کار هم پیدا میکنم. چون امیدم به خداست. وقتی که روزی رسون خداست من چرا باید اعصاب خودمو خورد کنم؟ برا همینه که هنوز مینویسم و سعی میکنم روحیمو بالا نگه دارم.
درمورد زبان هم احساس میکنم پیشرفت شروع شده. اوایل وقتی کسی زنگ میزد یا درخونه رو میزد غمم میگرفت که چطور باهاش حرف بزنم و حرفامو حالی کنم. وقتی میرفتم تو مترو پیامهای سریع و اطلاعاتی که سریع میگفتن برام مثل صداهای نامفهوم بود ولی کم کم دارن برام معنی پیدا میکنن. الان بعضی وقتها میشه که با کسی پشت تلفن حرف میزنم و بعد حرفاشو تو ذهنم مرور میکنم بعد یکدفعه به خودم میام میگم ااا این من بودم باهاش صحبت کردم؟ هر جا کم میارم بلافاصله اون بخش رو سویچ میکنم رو زبان دوم. البته هنوز با لهجه کبکی مشکل دارم و این مشکل بیشتر با عوامه و پیش خودم حلش کردم و میگم این دیگه مشکل من نیست مشکل ایناست که نمیتونن فرانسه رو استاندارد صحبت کنن. البته هنوز وقتی دچار استرس باشم جایی و یا عصبی بشم تو حرف زدن کم میارم. علتش اینه که زبان هنوز تو حافظه موقت من جای داره و به حافظه دائم منتقل نشده. علت دیگه اینه که من یادگیری فرانسه رو بعد از 30 شروع کردم و کمی نسبت به کسانی که سنشون کمتره کندتر پیش میرم جدیدن سعی میکنم بیشتر رادیو گوش بدم، شبها قبل از خواب. هم از خبرها و اوضاع اینجا مطلع میشم و هم خیلی در یادگیری زبان مهمه. در هر صورت هنوز از خودم راضی نیستم. خیلی جاها کم میارم.
از نظر هوا هم نگران نباشید، هوا از 10 درجه که سردتر بشه دیگه فرقی بین 10 و 20 نیست برا من که اینطوریه، در ضمن این کاناداییها که من دیدم با اینکه سالهاست که اینجا زندگی میکنن خیلیاشون بیش از من و شما سرمایی هستن. بهرحال من اینجا هنوز با سرما و زمستون مشکلی نداشتم و اصلا زیاد باهاش درگیر هم نبودم.اما فقط براتون بگم یکبار که دما بیرون حدود 20 منفی بود پرده رو کنار زدم و دیدم که بخار آبی که رو پنجره دو جداره داخل اتاق بود از داخل یخ زده.
بعضیها از خط اینترنت میپرسن، من خودم از ویدئوترون گرفتم که شرکت کبکیه که میگفتن کیفیتش از بل بهتره سرعت آپ رو هنوز دقیق چک نکردم البته نباید از 300 کیلو بالاتر باشه ولی دانلودم نزدیک 64 مگابیت بر ثانیه یا 8 مگابایت بر ثانیه هست. یکی از سرگرمیهای ما اینه که فیلم دانلود میکنیم میبینیم. یک فیلم یک گیگ معمولا حداکثر ظرف 20 دقیقه دانلود میشه. این پاکیجی که من گرفتم اینترنت با دانلود 30 گیگابایت در ماه هست که هنوز نیاز به بالابردنش احساس نکردم. IP هم ولید و ثابت هستش و میتونم اگه خواستم اپلیکیشن روش نصب کنم. خط هم یک خط کواکسیاله که به یک "تلفنی مودم" وصله که با ADSL فرق عمده داره و میتونه روش دو Voice هم پیاده بشه بنابر این تلفن هم بصورت VoIP روی همین خط منتقل شده که میشه به دو تا افزایش داد. برای تلفن و اینترنت حدود 83 دلار در ماه میدم. اگه تلویزیون کابلی هم بخوام با حدود 100 تا کانال روی همین کابل کواکسیال میتونم دریافت کنم که هنوز درخواست نکردم.
برای موبایل هم Fido اینجا بیشتر از همه مشتری داره. 2000 دقیقه مکالمه بعلاوه اینترنت روی موبایل جمعا با مالیات و مکافاتهاش میشه حدود 70 دلار در ماه. اینجا موبایل رو هم با خط تلفن میتونید رایگان دریافت کنید فقط مشکلش اینه که بیشتر خدمات دهندگان به این شرط موبایل رو میدن که قرارداد یکساله ببندین و اگه مثلا به علت اسباب کشی به شهر دیگه حتی یکروز قبل از یکسال قرارداد رو فسخ کنید مشمول جریمه از حدود 300 دلار به بالا میشین. البته معمولا باید این شرایط رو با ذره بین بخونید.
کارت اعتباری رو هم ویزا گرفتم که تنها اعتبار من در اینجا همینه. روی همین کارت یکی دو تا کارت اعتباری مثل مستر کارد البته با اعتبار کمتر، بعضی فروشگاههای بزرگ مثل زلرز زورکی بهم دادند ولی هنوز استفاده نکردم. اینجا اگه بخوان بفهمن اعتبار داری یا نه اولین چیزی رو که درخواست میکنن کارت اعتباریه و در مرحله بعد کجا کار میکنی و اینها.