نزدیک 4 ماهه اینجام. بنده خداها خیلی دارن تلاش میکنن من اینتگریت بشم.بهرحال کشور، کشور مهاجرهاست. ولی نمیدونم چرا هر چی میگذره دلهره هام بیشتر میشه. یک احساس عجیبی دارم. مردم رو تو مترو میبینم، مثل آدم ماشینی میمونند. مثل اینکه برنامه ریزی شدن تا کاری رو انجام بدن. اینکه منم قراره مثل اینا بشم تنم رو میلرزونه. تو مترو همه از اینکه بهم نگاه کنند وحشت دارند. اگه ناخداگاه تو صورت یکی نگاه کنی کمی دپرس میشه. برای همین وقتی سوار مترو میشن یا زورکی سرشونو میندازن پایین و چشماشونو میبندن. یا یک کتاب میارن و شروع میکنن به نگاه کردنش و لزوما نمیخونن. یا آی پاد رو میزنن تو گوششون و یک سوراخی جایی رو نگاه میکنن و بهش خیره میشن تا به ایستگاه برسن. از مترو که پیاده میشن همه میدون. برای کاری که ناخوداگاه برنامه ریزی شدن میدون.
چون ترم آخر زبان هستیم همه زورشونو دارن میزنن تا هر چی لازمه بدونیم، بدونیم و هر جا لازمه بریم میبرن. چند روز پیش یکیو آورده بودن قوانین کار رو در کشور کانادا توضیح بده. واقعا وحشت کردم. کاملا کاپیتالیستی و سرمایه داری. در اینجا مردم دو صاحب دارند، حکومت و کارفرما. از هر کجاش صحبت میکرد وقتی با قانون کار کشور خودمون مقایسه میکردم دپرس میشدم. البته بماند که در کشور ما قانون درست اجرا نمیشه و قانون کار هم روش. برای مثال اینجا مرخصی استحقاقی ماهی فقط یک روزه، اونم با موافقت کارفرما. بیشتر از اون مرخصی بدون حقوق. خدایا یعنی فقط سالی 12 روز مرخصی؟ البته اگه یکبار مثلا 10 روز با مکافات مرخصی بگیری و کسیو جای خودت نگذاری و بری، فقط به کارفرما ثابت کردی بدون تو هم کارا داره میچرخه و با حقوق دادن به تو پولشو دورمیریزه.
مردم در اینجا آزادن تا لذت ببرن و لذت ببرن تا خوب کار کنند. ولی آزادی فقط یعنی همین؟ این هدف اول و آخرشونه. نمیدونم دموکراسی در کجای این این بخش جای داره. سیستم دولتی و سرمایه داری بر کل سیستم زندگی در اینجا استیلا داره تا حدی که خیلی از مردم فرصت فکر کردن به اینکه چی هستن و کی هستن رو ندارن. اینجا یک سیستم مدیریتی آمیخته ای از سیستم دولتی و سرمایه داری تصمیم میگیره که مردم چطورزندگی کنند. رک بگم یکجورایی همه بطور مودبانه خدمتگزار این سیستم هستند. البته چاره ای هم نیست چون دولت کوچک در اینجا منبع درآمدی غیر از مردم نداره و حتی نفت و گاز اندکی هم دست سرمایه داران هست و مثل ایران مستقیما در دست دولت مرکزی نیست. اینجا دولت با دو رده سنی کاری نداره و کمی میتونن احساس آزادی از قید و بند سیستم دولتی و کاپیتالیستی بکنند. رده کودکان تا 18 سال و دانشجویان که باید آماده شن برای خدمت، و رده بالای 65 سال که دیگه سیستم دست از سرشون برمیداره و کمی بهشون آزادیهایی میده و مقرریهایی بر اساس سالهایی که خدمت کردند براشون درنظر میگیره.
اینجا من در خیابونها گدا میبینم، کم هم نیستند. بعضیهاشون محترمانه در داخل مترو مشغول نواختن موزیک هستند و خیلیهاشون در بیرون روی زمین سرد دراز کشیدن، مثل همون که تو تلویزیونها میبینید. اینجا مثل تهران خودمون گداهای گروهی سر چهارراهها وجود دارند. آدم از خودش میپرسه در کشوری که از لحاظ سرمایه و صنعت جزو 4 کشور اول جهان هستش پس اینهمه گدا چیکار میکنه؟!!! جواب فقط یک چیزه، بیشتر سرمایه مال مردم نیست. به مردم عادی فقط باندازه ای که بتونن کار کنند و کسانی رو برای کار کردن پرورش بدن داده میشه. بیشتر این مردم بیش از این رو ندیدن و نمیشناسن. بیشترشون حتی وقت نمیکنن به سیاست و نحوه اداره مملکت فکر کنن چه برسه به جهان. مردم احساس اینو دارن که دموکراسی اینجا هست ولی واقعا نماینده ها و نخست وزیرشون چطور انتخاب میشن؟ این چیزیه که فکر نکنم بدونن. اینجا بیشتر توسط رسانه ها فکر مردم معطوف خارج میشه و چیزهایی که اینها دارند و اونها ندارند بزرگ میشه، تا به عکسش فکر نکنند.
این فقط عقیده من نیست، یکی از دوستای کلاسم سالها در ایران وکالت کرده، خبرنگار رسانه های خارجی در ایران هم بوده. اوایل که تازه اومده بودیم اینجا و دیده بودمش با قدرت میگفت ازینجا خوشم میاد و میمونم. اخیرا ازش پرسیدم، شدیدا مردد شده بود.میگفت روحم با این سیستم همخونی نداره. اینکه قراره تلاش کنیم که بعد از مدتی مثل همین مردم یا یک چیزی نزدیک به اینا بشیم آزارمون میده.
کسی که از ایران میاد اوایل میگه خوبه، اینجا آزاده چرا؟ چون اونجا نمیتونست راحت مشروب بخره. اینجا میره از مغازه راحت چیزی که میخواد میخره و با بسته بندی خوشگل میبره خونه. اونجا همه با عقیده و دینت کار داشتن و اینجا کار ندارن. اونجا نمیتونستی تو مترو دختر مورد علاقتو دست بزنی اینجا میتونی تو خیابون یک ساعت باشی و ازش لب بگیری. ولی یک مسئله مهم هست. اینجا دولت با این مسائل کار نداره چون براش مهم نیست. اگه یک زمانی میفهمید بوسیدن کسی تو خیابون باعث میشه مثلا فلان قدر از درآمدش کم بشه قطعا جلوشو به بهانه ای میگرفت و کاری به آزادیهای فردی و اینا نداشت. کما اینکه جایی که درامدهای دولتی دراون هست قوانین بسیار شدید و محدود کننده ای رو وضع کرده. بعد از مدتی کسی که از کشور دیگه ای اومده به قول خودشون اینجا اینتگریت میشه و دیگه وقت نمیکنه فکر کنه چرا؟ کجا؟ چطور؟ اینتگریت هم نشد، تحمل نمیکنه و بعد از مدتی برمیگرده کشورش.
راستش من وقتی اینجا وارد شدم در مقایسه با کشور خودم چندان احساس نکردم که وارد کشور پیشرفته ای شدم. چون حالا کم یا زیاد کشور خودمون هم از لحاظ مدنی و پیشرفت بجز چند مورد چندان فرقی نداشت. یکم خودمون هم کم لطف هستیم. ولی یک مورد بزرگ هست که همه جا در این کشور توجه منو جلب میکنه واینکه واقعا دولت و مردم، هر دو منظم هستند. نظم حرف اول رو میزنه. یعنی اگه در کشور ما با وجود نفت سیستمی وجود داشت که توانایی داشت این نظم رو پیاده کنه در کمترین زمان ممکن از لحاظ اقتصادی و سیاسی پیشرفت قابل ملاحظه ای میکردیم. نظم اگه باشه پیشرفت هست، صرفه جویی اقتصادی هست، عدالت هست. بصورت دوطرفه. یعنی اگه برای مثال عدالت نباشه مسلما بدونید که نظم هم پابرجا نمیمونه.