از ایران تا کانادا

خاطرات مهاجرت از ايران به کانادا

شنبه ۱۹ دسامبر ۲۰۰۹

جشن کریسمس









video

دیروز از طرف دانشگاه جشن کریسمس داشتیم، خوب بود خوش گذشت، هر گروه وسایل و خوراکی و نوشابه برای خودش خریده بود و میز خودشو آماده کرده بود. کلی برنامه تئاتر و رقص و موسیقی و اینا هم بود. یک هدیه کتاب هم برا استاد اصلی زبانمون گرفتیم حدود 100 دلار و با 135 دلار این میز رو به اینصورت آماده کردیم. بهتر از میزهای دیگه شده.

دیگه اینکه هوا امروز از 18 تا 23 درجه زیر صفر بود ولی برا من که اولین زمستونمه اینجام راحت قابل تحمله، البته خوبیه مونترال اینه که با اینکه دماش از جاهایی مثل تورونتو یکی دو درجه پایینتره ولی با توجه به اینکه کوه دوروبرش نیست به اون صورت باد نداره و بنابراین دمای موثرش با دمای اصلی بیشتر وقتا یکیه و اکثر وقتها دماش قابل تحمله. من امروز بعد جشن رفتم اخوان خرید مقداری هم پیاده رفتم و حال داد. اتفاقا زمستون اینجارو دوست دارم. جلو خونمونم اومدن پیست پاتیناژ رو راه انداختن همیشه تابستون میگفتم این دایره بزرگ اینجا چیه؟ و الان فهمیدم پیست پاتیناژ بوده. برم برا بچه ها کفش بخرم پاتیناژ یاد بگیرن.

دوشنبه میخوام برم یکی دو تا دوره ثبت نام کنم، به زبان انگلیسی هم گرفتم و کلاساشون از فوریه به بعده خوبیش اینه که بعد از ساعت 6 عصره و به برنامه های دیگم لطمه نمیزنه. میخوام همینجور Certification بگیرم، فعلا برا اول کار سیسکو رو میخوام تا CCIE برم، بسه دیگه رفتن دنبال کار دیگه ازین ببعد کار بیاد دنبال من. فعلا رزوممو قویتر میکنم تا بعدش ببینم دردشون چیه. البته یکی از درداشونو میدونم، ادارات و شرکتهای بزرگ اینجا از جمله هیدروکبک زورشون میاد غیر کبکی رو استخدام کنن. نکنید اقا نکنید. بخاطر لج شما با مالیاتهایی که میدید میخوام کلکسیون سرتیفیکیت راه بندازم.

چهارشنبه ۱۶ دسامبر ۲۰۰۹

گواهینامه رانندگی و سرما

امروز کلاس زبان رو با اینکه امتحان وسط ترم داشتم تعطیل کردم و رفتم برای امتحان عملی رانندگی، ساعت 1 ظهر وقت تعیین کرده بودند در هنری بوراسارد، ساعت 10 تا 12 صبح هم وقت آموزش داشتم، بعد هم رفتم و نشستم تو مرکز امتحان تا نوبتم بشه، ساعت یک رفتم داخل و ساعت 3:30 اومدم بیرون. کلا 80 دلار برا 4 ساعت آموزش شهر دادم، البته یک دفتر ایرانی پیدا کردم که هر دو ساعت 40 میگرفت، وگرنه خود دفاتر آموزش اینجا برا هر ساعت آموزش شهر 50 دلار میگیرن تازه اکثرا وقتاشون پره. اینجا همونطور که همه میدونید بعضی قوانینشون فرق میکنه در ضمن من هم قبلا با ماشین دنده اتوماتیک رانندگی نکرده بودم و باید یک چند ساعتی حتما آموزش می دیدم . تو ماشین دنده اتوماتیک پای چپ اصلا کار نمیکنه و همین یکم منو اذیت میکرد یعنی بطور آزار دهنده ای برا کسی که تازه با ماشین اتوماتیک رانندگی میکنه ساده است و در عین حال اگه پای چپ اشتباها حرکت کنه و بخواد ترمز یا کلاجی که وجود نداره رو بگیره ممکنه باعث ردی بشه.
50 دلار هم برای اجاره ماشین برای امتحان دادم، چون اینجا باید هر کس خودش ماشین بیاره برا امتحان و اگه نداشته باشه همینجا 50 دلار فیش میده و اجاره میکنه. وقتی داخل رفتم 25 دلار بابت امتحان شهر از من گرفتن، بعد از نیم ساعت با مامور امتحان رفتیم سراغ ماشین. قبلش به من توضیح داد که 25 دقیقه امتحان طول میکشه و چند کلمه مهم رو که باید میگفت تا من اجرا کنم با من مرور کرد. بعد حرکت کردیم. زیادی با احتیاط روندن هم خیلی سخته یک دو جا بند آب دادم، مخصوصا یک جا اصلا چراغ قرمز رو ندیدم و حدود 20 متر مونده دیدم که یکدفعه پامو کوبیدم رو ترمز و ماشین چند متری لیز خورد. ازونجا ببعد گفتم ردم کرده و بیخیال شدم و به سبک خودم رانندگی کردم. بعد رسیدیم به مرکز امتحان پر از برف و یک پارک دوبله هم اونجا از من گرفت. وقتی میخواستم بیام پایین طرف گفت واستا اشتباهاتو بشنو بعد برو، با بی اعتنایی گفتم باشه من رد شدم ولی حالا بگو. گفت من نگفتم رد شدی گفتم اشتباهاتو بشنو بعد برو. بعد گفت حالا میگم که قبولی. گفتم دمت گرم خیلی حال دادی. خلاصه بعد رفتیم و عکس انداختیمو 45 دلار دیگه واسه گواهینامه گرفتن، و گواهینامه موقت رو دادن دستمون گفتن تا یکهفته دیگه اصلی میاد در خونتون و دیگه کاری اینجا نداری و برو پی کارت.
یک کارت دیگه هم به انبوه کارتهای ما اضافه شد.
جالبه که تلویزیون میگفت امروز صبح 18 درجه زیر صفر بوده الان هم میگه 11 درجه زیر صفره ولی من که بیرون بودم زیاد این سرما رو احساس نکردم. صبح یک 15 دقیقه کنار ماشین واستادم تا اونکه تو ماشین آموزش داشت کارش تموم بشه و عصر هم 15 دقیقه واستادم تا اتوبوس بیاد ولی نمیدونم چرا همش احساس میکردم دما حداکثر 5 درجه زیر صفره. لباسم هم معمولی بود یعنی یک کاپیشن زیرش یک پلیور و زیر شلوار هم چیزی نبود. البته باد هم زیاد نمیومد و دمای موثر هوا 18 درجه بود و پایینتر نرفت.
این زبان فرانسه داره به طرز وحشتناکی به انگلیسی من لطمه میزنه بنابر این تصمیم گرفتم اگه کرسی چیزی رو برمیدارم به زبان انگلیسی باشه.
تعطیلات نوئل و سال نو هم نزدیکه و ما مث مدارس و دانشگاهها بیشتر از دو هفته تعطیلیم. شاید یک ماشین کرایه کنم و بریم اطراف سری بزنیم.

دوشنبه ۱۴ دسامبر ۲۰۰۹

..............

جمعه ۱۱ دسامبر ۲۰۰۹

زمستان و تعطیلات







امروز بعد از ناهار برنامه بازدید از یکی از موزه ها و کلیساهای مهم اینجارو داشتیم. اسمش الان یادم نیست. بد نبود به یکبار دیدنش میارزید. چیزی که مهم بود این بود که من امروز کانادا رو احساس کردم، هوا صاف و آفتابی بود دما هم حدود 11 درجه زیر صفر بود ولی باد که میومد سوز عجیبی داشت و اگه لباس درستی نداشتی تحمل سخت میشد. من به شوخی بهشون میگفتم سرما، سرما که میگین اینه؟ بهم گفتن حالا بخواب شب درازه تا منهای 30 مونده هنوز. ولی خوب اینم برای خودش قشنگه، در ضمن خداییش کاپشنی که از اینجا خریدم خیلی خوبه و گرمه ، 100 دلار بابتش پول دادم ولی مطمئنم اگه ایران بود دو برابر اینو میدادم و باز یک چیز در ظاهر قشنگ و آشغال چینی میگرفتم، همین که خریدم هم چینیه ولی فرقش اینه که در اینجا سیستمهای استانداردی هست که که اگه چین بخواد چیزی رو صادر کنه به اینجا باید همه تستهارو بده برا همین داخل کاپشن رو که باز میکنی چندین آمار و عدد نوشته مثلا تا چه اندازه رطوبت و چه دمایی رو میتونه تحمل کنه، برا همین جنسا خوب میاد اینجا و جنسا آشغال میره کشورهای بدون نظارتی مثل ایران، البته همینجا هم اگه حواست نباشه جنس آشغال هم هست ولی خوبیش اینه که بدون سوال جنس رو پس میگیرند اگه هم مصرف شده باشه باز هم با کمی توضیح به سادگی پس میگیرند برا همین جنسا اشغال بطور اتوماتیک از رده خارج میشن. حدود سه روز پیش برا اولین بار امسال دو شب اینجا برف جدی بارید و حدود 20 سانت رو زمین نشست.
اینجا معمولا بچه ها کنجکاون و هر از چند وقتی میرن پهلو هم میشینن و درمورد کشورشون و فرهنگشون با هم صحبت میکنن. چیزی که هست اینه که با توجه به اینکه همشون مسیحی هستن و همگی یا از اروپای شرقی یا آمریکای جنوبی اومدن اطلاعاتشون از هم زیاده ولی بیشتر کنجکاویشون درمورد ما دو تا ایرانی هست که از ایران اومدیم. ما اینجا نه فقط مهاجر هستیم بلکه باید بعنوان نماینده کشورمون و نماینده اسلام گاهی برای اینها توضیحاتی بدیم. بچه های اروپای شرقی از ما بیشتر میدونن ولی همونها هم بیشتر دراین حد میدونن که چقدر غذاهای ایرانی خوشمزه هستن. این دخترهاشون کنجکاوترن. من هر وقت غذا میبرم باید قبل از خوردن بهشون بگم چی میخورم و از چی درست شده. تو کلیسا از این که میدیدن من هم مث خودشون به حضرت عیسی و حضرت مریم احترام میگذارم تعجب کردن. گفتن مگه تو مسلمان نیستی؟ گفتم چرا ولی بودایی که نیستم، دین من هم مث دین شما خداییه و بهدنبال دین شما اومده، حضرت عیسی پیغمبر من هم هست، ولی علاوه بر اون ما یک پیغمبر مخصوص دین اسلام داریم. بعد بهشون گفتم که در کتاب دینی ما خدا توضیح داده که حضرت عیسی به صلیب کشیده نشده، بلکه یکی دیگه اشتباها جای اون به صلیب کشیده شد و حضرت عیسی مخفی شد و هنوز زنده است و یکروزی دوباره خواهد اومد. خیلی براشون جالب بود به حدی که اگه همون موقع یک کتاب 300 صفحه ای دراین مورد با خودم میبردم مطمئنا میبردن و تا آخرشو میخوندن. و خیلی جالبتر اینکه برخلاف ذهنیتی که از اسلام دارند ما دین اینها رو قبول داریم و بهشون احترام میگذاریم. البته بهشون هم توضیح دادم که باید بین دین اسلام و عده ای ابله افراطی بی سواد فرق بگذارند.
چیزی که برای من اینجا جالبه اینه که، اینجا به سادگی درمورد چیزی اظهار نظر نمیکنند ولی در مورد کلیسا خیلی راحت میگن که مردم بکجورایی زده شدن. خودشون میگن هروقت به مذهبیون فرصتی داده شد که رهبری جامعه رو بعهده بگیرند ازتوش موفق بیرون نیومدن و به نام دین مردم رو تحت فشار گذاشتند برای همین هم مردم دل خوشی ندارند و کلیساهاشون به شدت خلوته.
آخرین بار که مذهبیون در اینجا سیستم رو در دست داشتند همین اواخر تا حدود سال 1963 بود که علاوه بر فشار حکومت بر روی مردم، زنها از طبیعی ترین حقوق خودشون محروم بودن. برای مثال اگه زنی مریض میشد و نیاز به بیمارستان پیدا میکرد تا شوهرش اجازه نمیداد بیمارستان اونو پذیرش نمیکرد. مدارس و سیستم آموزشی در دست کلیسا بود. سیستم درمانی هم در دست کلیسا بود و حقوق طبیعی مردم و مخصوصا زنان رو با برداشت غلط از دین از اونا گرفته بودن. بعد از این سالها و تغییر نخست وزیر، یک دورانی شروع میشه که خودشون اسمشو گذاشتن انقلاب آرام و طی این انقلاب علاوه بر پیشرفت مملکت و ساختن کارخانه ها و امکانات راحتتر برای مردم، سرزمین رو از دست مذهبیون آرام آرام خارج میکنن و مذهبیون فقط در حوزه کلیسا حق مدیریت دارند.
خلاصه بد نیست. آخر هفته دیگه دانشگاه جشن نوئل گرفته و همه دعوتن. بعدش به مدت دو هفته کلاس تعطیله. از حالا غمم گرفته چیکار کنم. به بچه ها گفتم بیایین گروههای 6 نفری بشیم و دو سه روز بریم مسافرت. اینجوری هم خوش میگذره هم همه چی سرشکن میشه، میریم یک خونه سه اتاقه مبله برا سه روز از اینترنت پیدا میکنیم و میریم مثلا تورونتو همه استقبال کردن. من خودم اینجوری خیلی دوست دارم. با گروه به آدم خوش میگذره، همینجوریشم هر جا با هم میریم کلی میگیم میخندیم و خوش میگذره. یک فکر دیگه هم کوباست، با توجه به اینکه کشور ارزونیه، جاهای دیدنی زیادی داره و مهمتر ازینکه گرمه. خود کبکیها که زمستون ولشون کنی فلوریدا کنار دریا هستن، برا اینکه هم نزدیکه و هم گرمه ولی فعلا برای ما کمی گرونه.

سه‌شنبه ۸ دسامبر ۲۰۰۹

اینتگریشن یا حل شدن در یک جامعه ماشینی

نزدیک 4 ماهه اینجام. بنده خداها خیلی دارن تلاش میکنن من اینتگریت بشم.بهرحال کشور، کشور مهاجرهاست. ولی نمیدونم چرا هر چی میگذره دلهره هام بیشتر میشه. یک احساس عجیبی دارم. مردم رو تو مترو میبینم، مثل آدم ماشینی میمونند. مثل اینکه برنامه ریزی شدن تا کاری رو انجام بدن. اینکه منم قراره مثل اینا بشم تنم رو میلرزونه. تو مترو همه از اینکه بهم نگاه کنند وحشت دارند. اگه ناخداگاه تو صورت یکی نگاه کنی کمی دپرس میشه. برای همین وقتی سوار مترو میشن یا زورکی سرشونو میندازن پایین و چشماشونو میبندن. یا یک کتاب میارن و شروع میکنن به نگاه کردنش و لزوما نمیخونن. یا آی پاد رو میزنن تو گوششون و یک سوراخی جایی رو نگاه میکنن و بهش خیره میشن تا به ایستگاه برسن. از مترو که پیاده میشن همه میدون. برای کاری که ناخوداگاه برنامه ریزی شدن میدون.
چون ترم آخر زبان هستیم همه زورشونو دارن میزنن تا هر چی لازمه بدونیم، بدونیم و هر جا لازمه بریم میبرن. چند روز پیش یکیو آورده بودن قوانین کار رو در کشور کانادا توضیح بده. واقعا وحشت کردم. کاملا کاپیتالیستی و سرمایه داری. در اینجا مردم دو صاحب دارند، حکومت و کارفرما. از هر کجاش صحبت میکرد وقتی با قانون کار کشور خودمون مقایسه میکردم دپرس میشدم. البته بماند که در کشور ما قانون درست اجرا نمیشه و قانون کار هم روش. برای مثال اینجا مرخصی استحقاقی ماهی فقط یک روزه، اونم با موافقت کارفرما. بیشتر از اون مرخصی بدون حقوق. خدایا یعنی فقط سالی 12 روز مرخصی؟ البته اگه یکبار مثلا 10 روز با مکافات مرخصی بگیری و کسیو جای خودت نگذاری و بری، فقط به کارفرما ثابت کردی بدون تو هم کارا داره میچرخه و با حقوق دادن به تو پولشو دورمیریزه.
مردم در اینجا آزادن تا لذت ببرن و لذت ببرن تا خوب کار کنند. ولی آزادی فقط یعنی همین؟ این هدف اول و آخرشونه. نمیدونم دموکراسی در کجای این این بخش جای داره. سیستم دولتی و سرمایه داری بر کل سیستم زندگی در اینجا استیلا داره تا حدی که خیلی از مردم فرصت فکر کردن به اینکه چی هستن و کی هستن رو ندارن. اینجا یک سیستم مدیریتی آمیخته ای از سیستم دولتی و سرمایه داری تصمیم میگیره که مردم چطورزندگی کنند. رک بگم یکجورایی همه بطور مودبانه خدمتگزار این سیستم هستند. البته چاره ای هم نیست چون دولت کوچک در اینجا منبع درآمدی غیر از مردم نداره و حتی نفت و گاز اندکی هم دست سرمایه داران هست و مثل ایران مستقیما در دست دولت مرکزی نیست. اینجا دولت با دو رده سنی کاری نداره و کمی میتونن احساس آزادی از قید و بند سیستم دولتی و کاپیتالیستی بکنند. رده کودکان تا 18 سال و دانشجویان که باید آماده شن برای خدمت، و رده بالای 65 سال که دیگه سیستم دست از سرشون برمیداره و کمی بهشون آزادیهایی میده و مقرریهایی بر اساس سالهایی که خدمت کردند براشون درنظر میگیره.
اینجا من در خیابونها گدا میبینم، کم هم نیستند. بعضیهاشون محترمانه در داخل مترو مشغول نواختن موزیک هستند و خیلیهاشون در بیرون روی زمین سرد دراز کشیدن، مثل همون که تو تلویزیونها میبینید. اینجا مثل تهران خودمون گداهای گروهی سر چهارراهها وجود دارند. آدم از خودش میپرسه در کشوری که از لحاظ سرمایه و صنعت جزو 4 کشور اول جهان هستش پس اینهمه گدا چیکار میکنه؟!!! جواب فقط یک چیزه، بیشتر سرمایه مال مردم نیست. به مردم عادی فقط باندازه ای که بتونن کار کنند و کسانی رو برای کار کردن پرورش بدن داده میشه. بیشتر این مردم بیش از این رو ندیدن و نمیشناسن. بیشترشون حتی وقت نمیکنن به سیاست و نحوه اداره مملکت فکر کنن چه برسه به جهان. مردم احساس اینو دارن که دموکراسی اینجا هست ولی واقعا نماینده ها و نخست وزیرشون چطور انتخاب میشن؟ این چیزیه که فکر نکنم بدونن. اینجا بیشتر توسط رسانه ها فکر مردم معطوف خارج میشه و چیزهایی که اینها دارند و اونها ندارند بزرگ میشه، تا به عکسش فکر نکنند.
این فقط عقیده من نیست، یکی از دوستای کلاسم سالها در ایران وکالت کرده، خبرنگار رسانه های خارجی در ایران هم بوده. اوایل که تازه اومده بودیم اینجا و دیده بودمش با قدرت میگفت ازینجا خوشم میاد و میمونم. اخیرا ازش پرسیدم، شدیدا مردد شده بود.میگفت روحم با این سیستم همخونی نداره. اینکه قراره تلاش کنیم که بعد از مدتی مثل همین مردم یا یک چیزی نزدیک به اینا بشیم آزارمون میده.
کسی که از ایران میاد اوایل میگه خوبه، اینجا آزاده چرا؟ چون اونجا نمیتونست راحت مشروب بخره. اینجا میره از مغازه راحت چیزی که میخواد میخره و با بسته بندی خوشگل میبره خونه. اونجا همه با عقیده و دینت کار داشتن و اینجا کار ندارن. اونجا نمیتونستی تو مترو دختر مورد علاقتو دست بزنی اینجا میتونی تو خیابون یک ساعت باشی و ازش لب بگیری. ولی یک مسئله مهم هست. اینجا دولت با این مسائل کار نداره چون براش مهم نیست. اگه یک زمانی میفهمید بوسیدن کسی تو خیابون باعث میشه مثلا فلان قدر از درآمدش کم بشه قطعا جلوشو به بهانه ای میگرفت و کاری به آزادیهای فردی و اینا نداشت. کما اینکه جایی که درامدهای دولتی دراون هست قوانین بسیار شدید و محدود کننده ای رو وضع کرده. بعد از مدتی کسی که از کشور دیگه ای اومده به قول خودشون اینجا اینتگریت میشه و دیگه وقت نمیکنه فکر کنه چرا؟ کجا؟ چطور؟ اینتگریت هم نشد، تحمل نمیکنه و بعد از مدتی برمیگرده کشورش.
راستش من وقتی اینجا وارد شدم در مقایسه با کشور خودم چندان احساس نکردم که وارد کشور پیشرفته ای شدم. چون حالا کم یا زیاد کشور خودمون هم از لحاظ مدنی و پیشرفت بجز چند مورد چندان فرقی نداشت. یکم خودمون هم کم لطف هستیم. ولی یک مورد بزرگ هست که همه جا در این کشور توجه منو جلب میکنه واینکه واقعا دولت و مردم، هر دو منظم هستند. نظم حرف اول رو میزنه. یعنی اگه در کشور ما با وجود نفت سیستمی وجود داشت که توانایی داشت این نظم رو پیاده کنه در کمترین زمان ممکن از لحاظ اقتصادی و سیاسی پیشرفت قابل ملاحظه ای میکردیم. نظم اگه باشه پیشرفت هست، صرفه جویی اقتصادی هست، عدالت هست. بصورت دوطرفه. یعنی اگه برای مثال عدالت نباشه مسلما بدونید که نظم هم پابرجا نمیمونه.

دوشنبه ۷ دسامبر ۲۰۰۹

J'y pense

Maintenant que je suis en train d’écrire ce poste, il fait un peu froid dehors mais très joli à cause de la neige. Je pense que l’hiver a commencé aujourd’hui et en ce qui concerne la température, la neige va rester sur la terre et s’y ajoutera peu à peu. La température, c’est toujours supportable mais j’ai entendu qu’il va tomber facilement à -30’C en janvier.
Quand vous allez dehors et faites une promenade, vous verrez que les gens accueillent la fête de Noël avec la décoration des arbres et des vitrines des magasins par les lanternes et les papiers colorés. Ca fait une semaine que les chaînes ont commencé les émissions spécialisées pour Noël. Tu peux observer les gens dont mains sont chargées des sacs de cadeaux très colorés. Tout le monde s’apprête à accueillir le froid de l’hiver dans les cœurs chauffés par l’espoir d’arriver de Noël.
Mais, J’y pense. Je pense à ma maison dans mon pays. A quoi elle va passer l’hiver cet année sans bruit de mes enfants. Comment ?

شنبه ۵ دسامبر ۲۰۰۹

Le voyage à la ville de Québec












Le Parlement du Québec



Le Parlement du Québec

Le Parlement du Québec









F.uck la mode




video

امروز از طرف دانشگاه یک دیدار از شهر کبک برامون ترتیب داده بودند، خیلی خوب بود و با بچه ها خیلی خوش گذشت. کلی بگو بخند کردیم. صبح ساعت 8 با اتوبوس راه افتادیم و شب هم ساعت 8 رسیدیم مونترال. برنامه ها دیدار از شهر کبک، دیدار از پارلمان کبک، بعد هم با کشتی حدود یکساعت روی سانت لوران بودیم، کشتی بزرگ و مجهزی بود. خیلی خوش گذشت. پارلمان هم خوب از ما استقبال شد، توضیحات مبسوط از نحوه اداره کبک دادند، نمایندگان کبک بهمون خوش آمد گفتند. ازشون پرسیدم وزیر کار شما کیه، گفتند آقای احمد سام و اتفاقا الان اینجاست و اگه بخوای میتونین ببینینش. خواستم ببینمش بگم آقاجان بده بده کار بده من. بعد گفتم این که مشکل من تنها نیست، بیخیال شدیم.

شهر کبک پایتخت استان کبک، با حدود هشتصد هزار نفر جمعیت و اندازه ای خیلی کوچکتر از مونترال، جزو شهرهای تمیز، خلوت، خیلی زیبا، با فرهنگ شهرسازی صددرصد فرانسوی و مردم خونگرم و با مونترال حدود دو ساعت با اتومبیل فاصله داره. عکس و دو تا فیلم هم که خودم گرفتم گذاشتم که میتونید ببینید.



video

----------------------------------

توجه توجه

خیلی سعی کردم که این متن رو نگذارم و خیلی تحمل کردم، ولی حق بدین، وقتی بخش نظرات رو نگاه میکنم میبینم شده محل درست کردن آشوب و بحث و جدل الکی یکی دو نفر در مورد اینکه کانادا بده یا خوب ، اگه من ناراحتم دلیل نمیشه کانادا بده و اگه خوشحالم دلیلی نمیشه خوبه. اینجا کارت دعوت برای کسی صادر نکرده. کسی که میاد اینجا مسئول تمام اتفاقات بد و خوبیه که براش میفته برای خود من هم همینطور. کسی هم میخواد در جهت منافعش تبلیغات کنه من مخلصشم شماره حساب میدم درصدیش رو بریزه به حساب من اینجا دراختیارشه. درغیر اینصورت از حالا قانونی رو در این وبلاگ وضع میکنم، کسی اگه پیامی بگذاره که احساس کنم باعث تشنج میشه حذف میشه. از همون پیام اول تا جواب اون پیامها. بستگی داره کی ببینم. تشخیصش هم با منه. از این دو پست اخیر هم شروع میکنم.