۱۳۹۱ آذر ۱۶, پنجشنبه

خیلی سخت بود

چند تا از دوستان پیام خصوصی دادند که چرا زیادتر نمینویسی؟ البته اخیرا دارم زیادتر مینویسم ولی کلا نسبت به زمانی که تازه رسیدم کانادا فرق کردم. وقتی تازه رسیده بودم اینجا یک کله پر بادی داشتم و فکر میکردم خیلی میدونم. بعد یوهو خورد تو ذوقم. دیدم واقعا هیچی نمیدونم. بعد یه مدتی گذشت تا بفهمم اصلا من چی میدونم و چی نمیدونم و چه چیزی نیاز دارم که بدونم (البته امیدوارم). بعد دیدم که نمیتونم با این معلومات بی برنامه قرو قاطی که از ایران آوردم بدون مدرک و سابقه کار ازینجا مخصوصا در زمینه تخصصی های تک موفق بشم. به زمان احتیاج داشتم.
ادامه تحصیل به من این فرصت رو میداد. بورس دانشگاه و کمک دولتی و اینترنشیپ آب باریکه ای بود که خیالم را کمی راحت میکرد که خودم رو آپ تو دیت کنم. راستش خیلی وقتها احساس خجالت کردم. خیلی وقتها میخواستم تو زمین فرو برم هنوزم این برنامه البته به مراتب کمتر ادامه داره. ولی بحث مرگ و زندگی بود. خجالت کشیدن و رفع کردن معایب خیلی بهتر از گوشه گیر شدن و کاری غیر تخصصی و در حد بخور و نمیر پیدا کردنه. سخته که بری تو یک شرکت و بخوای خودتو یک جوری اون بالا جا کنی که بعد بگیرندت ولی وقتی مهندسهای اون شرکت با هم به انگلیسی نایتیو صحبت میکنن زور بزنی از هر جمله فقط یک کلمشو بفهمی در حالی که وقتی ایران بودی فکر میکردی انگلیسیت خوبه. سخت بود برام وقتی فقط چهار ماه اومده بودم، رفتم امپلوا کبک تا ببینم چه کمکی بهم میتونن بکنن. از من پرسیدن چه مدرکی داری؟ گفتم مهندس برق هستم. گفتند تو کشور خودت مهندسی نه اینجا، و اونروز سختترین روز زندگی من بود که من باید تو این کشور چیکار کنم؟! 
الان کمی خیالم راحتتره، اون استرس اول رو ندارم راستش دارم تلاشمو میکنم و در ضمن خودمو به خدا سپردم تا فرصتهای خوب رو برام بوجود بیاره.
بخش کامنتها رو هم کمی چفت و بست زدم و فقط افراد با داشتن اکانتی نظیر گوگل و غیره میتونن نظر بذارن. اینجوری حرف دلم و تجربه هامو راحت میتونم براتون بذارم. اونجوری که آزاد بود کامنت، یکی که نه جای من بود و نه میفهمید من در چه موقعیتی هستم میومد یک تیکه ای مینداخت و میرفت، منم با این فشار روانی که گاهی داشتم، تحمل این یکیو نداشتم. پس تصمیم گرفتم کامنت ناشناس قبول نکنم ولی درضمن بتونم حرف خودم رو هم بزنم.
اصلا چرا من اینارو گفتم؟ اااها من زیادتر نمینویسم. برای اینکه الان کمی پخته تر شدم. باد تو کله ام کمتر شده و سعی میکنم اتفاقاتی رو بنویسم که مهم باشه و برای شما هم مفید باشه. از طرف دیگه اتمسفر اینجا رو من تاثیر گذاشته تا صادقتر باشم. یا راستشو بنویسم و یا اگه خجالت میکشم از نوشتنش چیزی ننویسم.
ولی چیزی که میگم قبلا هم گفتم و عین حقیقته. 
مهاجرت مثل جون دادن و مردن و دوباره متولد شدنه. هم جون دادنش سخته هم تولدش قشنگه.

۷ نظر:

Unknown گفت...

خیلی وقته به دلیل همین چفت و بست نشده نظر بزار! اما همیشه از پستهاتون استفاده کردم

Unknown گفت...

خوب مثل اینکه بالاخره نظرم ارسال شد. جالبه که مدام میپرسیدم چرا وبشون اون گزینه ادرس وبلاگ رو دیگه نداره، پس من چه جوری میتونم نظر بزارم.همون گزیته ای که من همیشه آدرسم رو توش مینوشتم و نظراتم رو به اسم "مامان سارا" ارسال میکردم... و البته امیدوارم از اون دسته کسانی نبوده باشم که باعث بالا بردن فشار روانی شما شده باشه

بابک گفت...

سلام مهندس عزیز
امیدوارم دوستانی که ایران هستند بدون قضاوتهای روزمره ایرانی به ارزش این پستی که گذاشتید پی ببرن و اون رو آویزه گوششون کنن. یکی از بهترین پستهاییه که تا الان توی وبلاگها خوندم و البته حتی اگه شرح حال همه ما مهاجرها نباشه ، به جرأت وضعیت بسیاری از ما رو بیان می کنه.

ممنون از پست خوبتون
شادکام و تندرست باشید

دیوانه گفت...

سلام دوست عزیز درک می کنم چی میگی چون همه ما مهاجران جدید با این مشکل و معضل روبرو بوده و هستیم. اما باید صبور بود و بدنیال یافتن مدرک حتی در حد یک سرتی فی کیت تا بتوانیم شغلی بیابیم در خصوص تخصص خودمان وقتی وارد شدیم میتوانیم خودمان را ثابت کنیم . برایتان آرزوی موفقیت دارم.

mEhDi گفت...

پایدار باشید جناب مهاجر و امیدوارم به زودی به آرامشی که یکی از دلایل مهم ما مهاجران هست رو به دست بیارید که می دونم خیلی هم براش تلاش کردید و می کنید. :)

nima گفت...

دستت درد نکنه مهندس جان
واقعا مطالبت زیبا و به درد بخور هست
من هر روز منتظر مطالبت هستم و از خوندنشون ، انرژی می گیرم.

Maryam Javaherian گفت...

جمله آخرتون عالیه
من همیشه براتون دعا می کنم و قبل از اومدنمون به مونترال هم، همیشه از پست های خوبتون استفاده کردم. همیشه براتون بهترین ها رو آرزو می کنم و امیدوارم به اون جایگاهی که دوست دارید هر جه زودتر برسید.