۱۳۸۸ آبان ۹, شنبه

آخر هفته مزخرف ،هالووین مزخرف ، زندگی مزخرف

سخته، خیلی سخته. اعصابم داره خورد میشه. امروز از اون استاد دانشگاهی که میخواستن منو بعنوان ریسرچ اسیستانت بگیرن نامه ای دربافت کردم که خواسته بود هفته دیگه دوباره برم تو جلسه اینترویو دوم، اینبار یکی دیگه رو آورده که اونم سوال پیچم کنه بقول خودش میخوایم یکم عمیقتر شیم در تخصصهای تو. حالا بازم باید برم تو اینترنت پرونده این یارو رو بکشم بیرون ببینم تخصصش چیه و چی میخواد از من بپرسه و اگه یادم رفته دوباره برم بخونم یادم بیاد. اعصاب خوردیه استخدام تو دانشگاه، مث اینکه دوباره باید برم کنکور بدم. اه، اه.
گاهی میخوام اصلا بیخیال همه چی بشم. مث اینکه اصلا راحتی و آسایش بر ما حرومه. همیشه ناراحتی، استرس، نگرانی. هر جا دنیا که بریم باهامون است.
عیبی نداره، گور پدر دنیا، باید ادامه داد. این بلاهایی که سر من میاد یکمش هم تقصیر خودم و بعضی سهل انگاریهایی بوده که بعضی اوقات در زندگیم کردم. تو ایران خیلیها به من گفتن که این آخر عمری با دو تا بچه خیلی جرئت داری که داری میری یک مملکت غریب که چیزی ازش نمیدونی. بخدا اگه امیدم بهش نبود جنب نمیخوردم و تو همونجا میموندم. بهترین دوران عمرم حروم شد یا حرومش کردم. چه میدونم. سر بلند کردم بیشتر از 37 ساااال گذشته بود. انقدر سریع گذشت که بهم فرصت نداد فکر کنم چند سال گذشته. انقدر سریع گذشت که گاهی باورم نمیشه زنو بچه دارم. بهر حال باز هم امیدم به خداست.

۱۱ نظر:

ahmadreza گفت...

ماها که چند سالي هست سر يه کاري هستيم اونم از نوع دولتيش!!!! خبر از وضع بازار کار الان ايران نداريم.شايد باور نکني ولي اينجا تو ايران اوضاع خيلي بدتر از کاناداست.مردم در به در دنبال کار مي گردن ولي فقط پارتي داراش اونم با شرايط مي تونن کار پيدا کنند.حداقل اونجا يه قانوني داره که حقي از کسي ضايع نشه.ما تو شرکتمون چندتا شرکت پيمانکار داريم که کارهاي تعميرات مکانيک و برق و ابزاردقيق رو به اونها داديم.ديروز ديدم که نفرات تعميرات مکانيک کار نمي کنند و اعتصاب کردن.تحقيق کردم ديدم ميگن از برج 2 تا حالا بهشون حقوق ندادند.ولي از ترس بيکار شدن دارن کار مي کنن و صدا شون هم در نمياد.خلاصه کنم هر چقدر تو کانادا واسه استخدام سخت بگيرن بازم به سختي کار کردن بدون حقوق تو ايران نمي رسه.
شاد باشي

shadi گفت...

من مدتهاست وبلاگ شما رو میخونم . متاسفم که دید شما انقدر منفی و سخت است .همیشه با خوندن نظرات شما فکر میکنم چقدر زندگی کردن برای شما سخت است . یا واقعا از زندگی لذت نمی برید و یاد نگرفته اید که از آن لذت ببرید یا از پراکندن نیروهای منفی لذت می برید
اگر شما در ایران هم قرار بود در دانشگاه کار کنید مطمئنا با یک رزومه دیدن شما را به انجا راه نمی دادند و بارها مصاحبه با اساتید فن داشتید
ای کاش یاد میگرفتید از زندگیتان لذت ببرید
اینجوری زندگی برای زن و بچه تان هم راحت تر بود
راستی خانم شما کار نمی کند ؟

Mohajer گفت...

حاج خانوم یا آقای شادی، میدونین من از چی بیشتر از همه بدم میاد؟ ازین که یک دلال مهاجرت کانادا بیاد تو وبلاگ من و وقتی دارم تعریف میکنم و خوشحالی میکنم هیچ غلطی نکنه؟ فقط گاهی وقتی دارم دردودل میکنم بیاد پارازیت بپرونه و بره. وقتی همچین کسیو میبینم از کوره در میرم. عزیزم برو دکون تبلیغات کاناداییتو جای دیگه پهن کن. من هم ازینجا خوب گفتم هم سر وقتش غر زدم به من هم یاد نده ایران دانشگاهاش چطور هست یا چطور نیست، من ناشناس اومدم اینجا مینویسم که نگم تو ایران کجا بودم و یا چیکار میکردم. برو دکون تبلیغات کاناداییتو جای دیگه پهن کن. کافیه تو لینکت کلیک کنیم بفهمیم چیکاره ای. آره عزیزم برو حوصله دلال جماعت و دیگه ندارم.

V گفت...

من که میگم این اینترویو دوم یعنی خبر خوب! ...


مخلصیم

Sara گفت...

لطفا يه كمى به خودتون مسلط باشين. غلط يا درست بودن تصميمتون براى مهاجرت در آينده مشخص ميشه. فعلا براى قضاوت زوده، ولى حتى اگه بعدا به اين نتيجه برسين كه اومدنتون به كانادا اشتباه بوده و برگردين ايران، حداقل مى دونين كه اين راه رو براى بهتر شدن زندگيتون رفتين و حالا چيزا اونجورى كه مى خواستين نشده، و ديگه با خودتون فكر نمى كنين كه اگه به كانادا مهاجرت كرده بودين زندگيتون مثلا فلان مدل بود يا نبود. مى دونين بعضى تجربه ها هستن كه از اول محكوم به شكستن و دليلى نداره آدم تجربه شون كنه، ولى مهاجرت اينجورى نيست. شما تا واردش نشين، نمى تونين درك درستى ازش داشته باشين يا نتيجه اش رو بدونين. خودتون رو از بابت راهى كه شروع كردين سرزنش نكنين.
من از نوشته هاى شما يه احساسى مى گيرم و اونم اينكه شما چيزا رو سياه و سفيد مى بينين. مثلا سر همين قضيه مصاحبه، باور كنين اينكه مى خوان باز مصاحبه كنن اصلا نشونه ى بدى نيست. بعدم شما هر چه قدر بيشتر شرايط مصاحبه ى واقعى رو تجربه كنين، به نفع خودتون هست.
براتون آرزوى آرامش مى كنم! :)

Mohajer گفت...

سلام. سارا چرا فکر میکنی من همه چیز رو سیاه و سفید میبینم؟ چون هم رنگی مینویسم و هم سیاه و سفید؟ بهرحال دنیا هردوشون رو داره. درضمن من که اینطوری مینویسم دلیل این نیست که من میخوام برگردم ایران. برعکس دلیلش اینه که من اینجا پیدا کردن کار مناسب رو جدی گرفتم. دلیلش اینه که مثل خیلی ها که اینجا با خیال راحت میگن صبر کن و میگن یک کار دم دستی مث پیتزا فروشی و کارواش پیدا کن نمیخوام باشم. بعدش وقتی که میگم سخته، اون لحظه احساسم اینه. چون همون لحظه مینویسم. در ضمن شرایطی رو که من تو مصاحبه بودم و گاه بخاطر اون مصاحبه مجبور بودم ساعتها درس بخونم رو شما دیدید؟ که براحتی دو جمله منو میخونید و میگید سیاه و سفید؟ بهرحال بازم از شما ممنونم.

Sara گفت...

من نظرم رو گفتم و احتمال داره اشتباه باشه.
اينجا زندگى همينه خب، به كسى همينجورى كار نميدن... من خودم اينجام، مى دونم كه مصاحبه چه جوريه برا همين اگه حرفى مى زنم فكر نكنين من به عنوان يكى كه بيرون گود نشسته دارم حرفى رو مى زنم. اگرم چيزى ميگم قصدم ناراحت كردنتون نيست، مى خوام قضايا رو جور ديگه هم ببينين. اگر از حرفام ناراحت ميشين خب من ديگه نظر نميدم.
در ضمن كار عار نيست! اينجا كه ايران نيست كه آدم حتما بايد دكتر، مهندس باشه و اگه نباشه بايد تحقير بشه. اينجا مهندسا و دكترا و استاداى دانشگاه و ... يه روزى خودشون همين كارايى رو كردن كه شما اونا رو پايين مى دونين. اگه كسى هم ميگه برين كاراى مختلف رو امتحان كنين بيشتر براى خودتون ميگه.

Bye Bye Canada گفت...

سارا خانم

شما و بقیه دوستان کانادا مثبت نویس ظاهرا یک نوار ۵ دقیقه‌ای دارید (کار که عار نیست، اگه بده چرا بر نمیگردی و ...) که مدام تموم میشه و باید از اول پخش کنید؟

یک نفر هم که داره سعی‌ می‌‌کنه تو دام سیستم کلاهبردار اینجا نیفته و به هر چیزی تن نده یا کاری مربوط به سابقه و تجربه ش پیدا کنه مثبت نویس‌ها ناراحتن؟

چرا؟

چون ممکنه (البته درسته با سیستم سوپر پیشرفته (!) کانادا این امکان خیلی‌ جزیی هستش) یکی‌ غیر از کار‌های الکی‌ و دلالی و سطح پائین، یک شغل بدرد بخور پیدا کنه و اینجا هم مهندس باشه.

درسته یک سری که تو ایران هم بیسواد بودن خیلی‌ با کانادا حل می‌‌کنند چون اینجا هیچ کس هیچی‌ نیست و همه با هم بار خرده اند و باید به کارگری رضایت دهند :)

خداحافظ كانادا

Sara گفت...

شما هم يه نوار ديگه دارين ظاهرا!
من ميگم كسى كه تازه وارد كانادا شده بايد يه جورى وارد جامعه بشه، حالا هر كى خودش مى دونه چه جورى. من دارم تجربه هام رو ميگم، كسى مجبور نيست گوش كنه.
بعد من كى گفتم كه كسى برگرده بره؟ مگه من مثل شمام كه چون با زندگى توو جايى مشكل دارم، بيام براى بقيه نسخه بپيچم؟
من از پيشرفت و خوشحالى هيچ كسى ناراحت نمى شم. نمى بينين كه براى آقاى مهاجر هميشه آرزوهاى خوب كردم؟
شما حداقل لطف كن اين نوار منو درست بخون!
خيلى ممنون كه منو بى سواد خطاب كردين! توو دنياى مجازى خيلى راحت ميشه به آدما توهين كرد، كاش مى تونستم مثل شما باشم. متاسفم!
اين بار آخرى بود كه در جواب حرفاتون چيزى نوشتم.

Bye Bye Canada گفت...

I am sorry too! like a kanatian! :D

hamed گفت...

از بالا خوندم رسیدم به این پست..راستش من خیلی موافقم به طرز فکرت و میدونم چرا شکایت میکنی!وقتی آدم دلش تنگ میشه تحمل هیچی رو دیگه نداره! من الان یه سالو نیمه سوئد هستم و الان نزدیک دو سه ماهه که فقط به برگشتن فکر میکنم!با اینکه همه چیزم به راهه و مشکلی هم ندارم ولی انگار دیگه این استرس رو نمیتونم تحمل کنم!استرس ویزا،استرس مصاحبه،استرس مواجه شدن با بی پولی...همه چی!
و یه چیزی که بیشتر از همه اذیتم میکنه اینه که پدر و مادرم ایران تنهان و برادرم هم آمریکاست و بابام همیشه کسایی که بچه هاشونو میفرستادن خارج و تنها میشدن مسخره میکرد...احساس دین شدید میکنم.
به خودم گفتم اگه قراره من اینجا زندگی کنم،هزینه کمی نمیدم:هزینش دوری از خانوادمه که هیچ وقت دیگه تکرار نمیشن...
ولی آخر همه این فکر و خیالا،هر جای دنیا که باشیم دلتا مقدار ثابتیه!