۱۳۹۱ خرداد ۴, پنجشنبه

سرعت نور

وقتی به زمانی فکر میکنم که بعد از چند سال انتظار، ویزای کانادا رو گرفته بودم، و با پیروزمندی از روزهای آخر در ایران بودن لذت میبردم، و فکر میکردم همه چیز تموم شده، از حماقت خودم خنده ام میگیره.
از من که گذشت من با اونور قهر کردم و دیگه هم آشتی نمیکنم. تو این سه سال که اینجا هستم هنوز به ایران سرنزدم. بر هم نمیگردم مگه اینجا کاره ای بشم. شاید این جریمه من باشه. جریمه کسی که اگه اینجا نمیومد نمیفهمید که این همه سال هیچی نبوده. جریمه کسی که شاید میخواد یک قسمتی از سالها عمرشو که تلف کرده جبران کنه.
اگه یکبار دیگه برمیگشتم به ایران میدونستم که چطور باید اونجا زندگی کنم و قدر خیلی چیزهارو میدونستم.
اینجا همه چیز با سرعت میگذره. انقدر گرفتاری که نمیفهمی چطور میگذره. با سرعت نور میگذره. ولی همه چیز رو میبینی. اینجا تئوری نسبیت انیشتین رو حس میکنی. گذشته خودتو میبینی آینده خودت رو هم میبینی. ولی فلجی نمیتونی هیچکاری بکنی انگار زندگی طناب انداخته داره تورو میکشه. انگار داری خواب میبینی. داری کابوس میبینی. مخصوصا اگه وابستگی به فامیل و پدر و مادر و آشنایانت داشته باشی. انگار داری تو یک موشک با سرعت نور حرکت میکنی و فقط یک شب خوابیدی. بیدار که میشی دیگه هیچکی دورو برت نیست. دیگه فرقی نمیکنه اینجا سوپور باشی یا تو ناسا کار کنی.
دیگه هیچکیییییییییییییییییی دوروبرت نیست.
با تمام این افکار اینجا زندگی کردن یا اراده آهنین میخواد و یا دیوونه میشی.


۲۲ نظر:

مریم گفت...

ای خدا اگر شما هم این احساس رو داشته باشید دیگه خدا به داد ما برسه...چون تو این مهاجرهای وبلاگ نویس شکر خدا شما از همه موفق ترید...
دوست دارم بدونم اگر جای ما بودید وشرایط زندگیتون تو ایران هنوز دست نخورده بود بر می گشتید یا می موندید؟من فقط به خاطر شرایط کاری همسرم مردد هستم اگر کار نداشت لابد بر می گشتم...دوست دارم نظرتون رو بدونم

EHSAN گفت...

ببین پارسال هم این چیزا رو گفتی و میگفتی ما وسط راهیم و نمیتونیم برگردیم و از این استدلالهای آبدوغ خیاری .....پسر جون بشین فکر کن حرف مردم رو ولش کن تو بخوای برگردی میتونی برگردی اگه اونجا خوبی ها به بدی ها میچربه باش اگه نه برگرد......خیلی سادست فکر میکنی برای اونایی که ایران هستند قابل درک نیست؟ این هم یک حماقت دیگه ای که آدمها زندگیشونو برای حرف مردم به فاک فنا میدن ...عزیز من همه میدونیم برای پیشرفت ممکنه یه چیزای از دست بدی خب اگه فکر میکنی عمرت داره با سرعت نور میره و تو خواب هستی خب بیدار شو برگرد بذار بچه هات تو همین جامعه کثافت زندگی کنند .......
همون موقع هم بهت گفتم تو خودتو متعلق به جامعه کانادا نمیدونی برای خودت کامونیتی ایرانی درست میکنی ..به فکر خیت کردن کبکی ها هستی حرفات پر از عقدست .... حس مزخرف ناسیونالیستیتی کل فضای وبلاگتو گرفته تو آدما رو نمیتونی ببینی دردت اینه تو نمیتونی آدمارو ببینی و بفهمی . این نظر من بعد از مدتها ببخشید اگه اشتباست .

ناشناس گفت...

بابا اینقدر صفر و صد نباش چی چی و قهر کردم؟فکر میکنی 200 سال عمر میکنی ؟ زندگی بیشرمانه کوتاه است حالا شما تازه تو فکری اونجا کاره ایی بشی بعد یه سری بزنی اینور اینقدر اینور اونور نکن

ناشناس گفت...

حالت بده مهندس جان وقتشه برگردی و ریست بشی بعد دوباره ادامه بدی اگر با همین وضعیت ادامه بدی همه چیزو از دست میدی داری علائم یدی از خودت نشون میدی. داری همه چیزو فداری این غرور کذائیت می کنی.

Mohajer گفت...

احسان. خیلی لطف کردی که به خودت زحمت دادی درمورد من مطلب نوشتی دمت گرم. نشون دادی لایق این نیستی که دردودل دیگران رو بخونی. جالبه که درمورد کسی نظر میدی که اصلا نمیدونی داره چیکار میکنه؟ و از شکسته نفسی اون سوء استفاده میکنی. منم لطف کردم جواب یک آدم لات و بی مصرف رو دادم.

Mohajer گفت...

مریم خانوم. رضایت و عدم رضایت معنی عدم موفقیت نیست.
من نصف رضایتم اینجاست و نصف رضایتم در ایرانه ولی میدونم اگه بخوام به ایران برگردم هم رضایت اینورو از دست میدم و هم اون نصف رضایت اونجای من تبدیل به حسرت میشه. پس بهتره همین نصف رضایت خودم رو برا خودم نگه دارم.

مامان سارا گفت...

به نظر منم اینکه میگین نمیرن تا یه چیزی بشم زیاد خوب نیست
چه اشکالی داره برین و دوباره با روحیه بیایید و آنچه میخواهید بشید، بشید

maha گفت...

به جای قهر کردن بیاید دعا کنیم خداوند چتر آرامش رو بر سر مملکتمون باز کنه. می گند قدرت دعا خیلی زیاده

ناشناس گفت...

سلام مهندس جان

بابا انقد زندگیو سخت نگیر ،، کوتاه ولی‌ باید جنگید . انوریا آرزوی اینطرفو دارن اینطرفیا آرزوی آاش رشتئهو چیزای دیگه اونطرفو دارن .

تو درد‌و دلتو بنویس که اگه ننویسی ما وبلاگ کیو بخونیم !!

ناشناس گفت...

مملکت را خودمان بایذ میساختیم که نساختیم حالا هم در به دریم به قول خلیل جبران اینقدر نگویید مملکت چه برایمان کرده بگویید ما برای کشورمان چه کردیم؟

Nima Haghani گفت...

سلام مهندس هر جا هستي از زندگيت لذت ببر فرقي نمي كنه .

Mohajer گفت...

ناشناس
پس فکر کردین توی چند ده سال که اونجا بودیم چه کردیم؟ ساختیم و سعی کردیم بسازیم اونم نه با حرف امثال خلیل جبران بلکه با فکر و توانایی خودمون. ولی مملکت مملکتییه که به امثال خلیل جبران بیشتر از فکر و استعداد میلیونها دانش آموز و دانشجو و محقق و مهندس اهمیت میده. مملکتیه که امثال خلیل جبرانها رو بیشتر قبول داره. به آقای خلیل جبران بگو مهاجر گفت تا بجای حافظ و فردوسی و خیام تو تو ذهن مدیران نالایق ما هستی، آش همین آشه و مملکت همین مملکت و افراد مستعد فراری.

ناشناس گفت...

مهندس عصبانی قربان شکل ماهت میدونی جبران خلیل جبران کیه؟

Shouka گفت...

دوست عزیز شما انگار خیلی دلتنگی. بهتر نیست یه سر بیای ایران. می دونی من تجربش رو داشتم. وقتی یه 3 -4 سالی دوری این احساسات رو پیدا می کنی. فکر کنم طبیعی باشه. با ایران قهری ok
با خودت قهر نباش. از خودت هم زیاد توقع نداشته باش. اینا بالا پایین احساساتی که همه دارن. باور کن حال مل هم که فعلا اینجا هستیم خیلی خوب نیست
موفق باشی

ناشناس گفت...

سلام
هم خود مطلب خیلی خیلی عالی بود، هم نظرات، چه مودبانه هاش چه لات و لوتی هاش
فقط خیلی دوست دارم یک جمله تون رو بیشتر توضیح بدین (اگه ممکنه البته)، این جمله رو:
"اگه یکبار دیگه برمیگشتم به ایران میدونستم که چطور باید اونجا زندگی کنم و قدر خیلی چیزهارو میدونستم."
(ضمنا تو پرانتز خواستم بگم من هم حسی که از مجموعه پست هاتون گرفتم این بود که کمی بیش از اونچه که باید مممممم چه لغتی بگم درست تره؟! ممممم تعصب نژادی دارین...)
در امان حق

Mohajer گفت...

با نظرهاتون متوجه شدم افکار شما از افکار من خیلی دوره. هر کسی از دید خودش فقط یک جمله رو گرفته. مثل بازدید از فیل در تاریکی.
البته من هم حق دارم رو نظرها نظر بدم.
کسانی که در این وبلاگ نظر میگذارند 80 درصدشون در بین این دو گروه جای دارند.
1) هیچ دید تجربی راجع به مهاجرت ندارند و با تصوراتشون نظر میدن.
2) اگر خودشون مهاجر هستند، بیشتر خواستن که از مملکت خارج بشن و خواسته ها و اهداف عمیق و مهمی از زندگیشون ندارند.

شاید در این مورد یک پست گذاشتم.

ناشناس گفت...

دوباره سلام
یک تجربه شخصی: کلا انتقال "معنی" یا semantic خیلی خیلی سخته! خیلی از ماها این رو نمی دونیم و فکر می کنیم با گفتن یک جمله، شنونده دقیقا اون برداشتی رو می کنه که ما منظورمون بود، ولی برای خود من که خیلی جالب بود وقتی فهمیدم، معمولا فاصله زیادی بین برداشت طرف مقابل از حرف های من و مفصود اصلی من وجود داره، برا همین از اون روز خیلی سعی می کنم از گفته هام feedback بگیرم ولی با این حال باز هم خیلی وقتها نمیشه...
برا همین از شما خواستم اگه میشه، اون جمله تون رو بیشتر توضیح بدین... شما رفتین اما ما هنوز اینجاییم... شاید یک توضیح شما کلا مسیر ما رو تغییر بده...
ضمنا به نظر من، این کمک میتونه فقط از طرف شما به ما نباشه! شاید ما هم بتونیم کمکی به شما بکنیم... جمله تو پرانتز من به این علت بود. دو حالت داره یا به قول شما برداشت من و مفهموم مورد نظر شما خیلی فرق دارند یا اینکه ما چیزی رو از نوشته هاتون حس کردیم که شما خودتون شاید اونطور که باید متوجه اش نیستید.
مثلا پیامی رو که تو عید نوشته بودین، یک بار دیگه بخونید...
حق یارتون و یارمون ان شاا...

maha گفت...

چرا می گید افکار ما از شما خیلی دوره.می خوام بدونم اگر تو مملکت خودمون آرامش برقرار شه بر نمی گردید؟ انصاف برنمیگردید؟ضمنا من شامل اون 80% نیستم هم شرایط اون جا موندن رو دارم و هم برگشتم مملکتم چون هنوز امید دارم

Mohajer گفت...

اینکه من گفتم قدر خیلی چیزها رو بیشتر میدونستم این بود که تا از چیزی فاصله نگیرید کمبودش رو حس نمیکنید و من الان حس میکنم. دیگه اینکه دید من نسبت به قبل ازینکه از ایران خارج شم خیلی بیشتر شده. مملکت ما ظرفیتهای زیاد کاری داره که کسانی که اونجا زندگی میکنند از این ظرفیتها نا آگاهند برای همینه که اکثر کسانی که کار جدیدی در اونجا میکنند ساکن کشورهای غربی هستند چون از خلاء خیلی چیزهایی که اونجا به راحتی میتونه باشه ولی بطور سنتی نیست آگاه شده اند.
جواب ماها:
اینکه مملکت درست بشه از نظر من یعنی هر کی سر جای خودش باشه. قصاب سر قصابیش. بقال سر بقالیش، کارگر سر کارگریش. مهندس سر مهندسیش، دزد توی زندان و بهمین منوال. اگه اینطور بشه من دوست دارم که برگردم.

ناشناس گفت...

سلام من از طرفدارانه پر و پا قرص وبلاگ شما هستم ، من تورونتو زندگی می کنم نطر من اینه که اگر شما یک سفر بری ایران و برگردی روحیه ات حسابی تویت میشه و راحتر ادامه میدی سرزمین پدری ما بهترین سرزمین دنیاست من تجربه این رفتن رو دارم خوشحالم که ایرانی هستم

ناشناس گفت...

سه باره سلام...
ممنون از توضیح بیشترتون...
در مورد کمبودها که معمولا برای همه سخت ترین قسمت مهاجرت همونه، فقط بعد از مهاجرت ملموس میشه و قبل از مهاجرت درکش خیلی سخته! راه حلی براش دارین؟!
در مورد دوم، کاملا باهاتون موافقم و من هم از همین جا این نکته رو درک کردم. اگه بخواهیم خودمون رو گول نزنیم، راستش خیلی ها همین الان هم همین کار رو کردن و به جای تحمل مشکلات مهاجرت، مشکلات اینجا رو به جون خریدن و کارهائی هم کردند. ولی این یک انتخابه که به خصایص شخصی بر میگرده. من شخصا کوبیدن اینجا رو دوست ندارم، کتمان مشکلاتش رو هم همین طور. به نظرم حقیقت اینه که اینجا کار کردن خیلی مشکله ولی ممکنه (البته تو بعضی زمینه ها).
یک سوال: آیا مهاجرت از ایران صرفا برای تجربه یک زندگیه متفاوت، عقلانی است؟ ارزش اش رو داره؟ فردا اگر بخوای برگردی، بچه ات نمیاد و هزار جور از این تیپ مشکلات! اما از طرفی هم وسوسه تجربه یک زندگی متفاوت آدم رو میکشه... این انگیزه به نظر شما منطقیه یا نه؟! آیا همراه کردن بچه ای که 10 سال اونجا بزرگ شده، برای برگشتن، ممکنه یا یک رویا است؟

در پناه حق

Mohajer گفت...

موضوع اینه که آیا اصلا درسته که بچه ای که 10 سال اینجا زندگی کرده رو بخواهیم برگردونیم به سرزمین پدری یا نه؟ باید دید چه چیزهایی بدست میاره؟ و چه چیزهایی از دست میده. شاید خانواده و آشنایانی که 10 سال ندیده رو بتونه ببینه. روابط خانوادگی خوبی پیدا میکنه (البته شاید) ولی در عوض باید کلی به خودش زحمت بده تا خودش رو سازگار با سیستم آموزش ایران بکنه. تعلیمات دینی، فارسی، قرآن، اجتماعی و ... ولی نتیجه اش چی؟ استرس زیاد؟ هزینه های سرسام آور برای مدارس و کلاسهای کنکور، استرس و آخرش شاید دانشگاه آزاد فلانجا قبول شه. فرض کنید با هزار زحمت بهترین دانشگاه ایران قبول بشه. اونوقت باید چقدر زحمت بکشه و هزینه کنه که بیاد اینور و ادامه تحصیل بده. اونوقت همین بچه بعد از چند سال به من نمیگه بابا من که اونور بودم، تو مرض داشتی منو بیاری اینور بیفتم تو دردسر؟
نه بچه ای که 10 سال اینور بوده نه عقل و نه چیزی حکم نمیکنه که برگردونیم به سرزمینی که آینده بچه درون واضح و روشن نیست.