‏نمایش پست‌ها با برچسب کار، شغل، کانادا، کلاس زبان، فرانسه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب کار، شغل، کانادا، کلاس زبان، فرانسه. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۸ آبان ۱۳, چهارشنبه

کلاس فرانسه در مونترال

الان ساعت 10:30 شبه و من ساعت 9 شب رسیدم خونه. در کل روز خوبی بود، هر چند من خسته ام ولی روحیه ام بد نیست. از پیامهای محبت آمیز همتونم ممنونم. امروز روز دوم کلاس زبان فرانسه من بود، خیلی باحاله. یه چی میگم یه چی میشنوید. کلاس من در دانشگاه UQAM تشکیل میشه. تا امروز نمیدونستم واقعا منو چه سطحی انداختن. امروز فهمیدم سطح Advanced بلوک 3 هستم. مث اینکه 3 یا 4 سطح داره از ابتدایی تا پیشرفته و هر سطحش 3 بلوک داره که هر بلوکش 2.5 ماه طول میکشه و از ساعت 9 صبح تا 4 بعد ازظهره. بعد از سطح ما ظاهرا فقط یک سطح writing هست که نمیدونم چقدر طول میکشه. کلاسمون 15 تا آدم باحال داره، 8 تا دختر و 7 پسر، از مولداوی، رومانی، استونی، کوبا، پرو، چین، کلمبیا، ایران، مکزیک، ونزوئلا . دو نفرمون ایرانی هستیم. من و یک پسر دیگه. اون ظاهرا تو ایران وکیل بوده و حقوق خونده. کلاس کلا خوبه، همه با هم ماچ هستیم، حرفه همو خوب میفهمیم. مث زمانی که ایران کلاس میرفتم (البته ایران حرف همو نمیفهمیدیم). برنامه های مختلف برامون جز کلاس میذارن، مثلا فردا 2 ساعت برنامه بازدید از دانشگاه برامون گذاشتن. روزهای دیگه هم برنامه های بازدید از مراکز دیدنی شهر داریم. یک کارت قراره بهمون بدن که اگه بگیریم میتونیم از تمام سرویس و امکانات دانشگاه من جمله امکانات ورزشی و کتابخونه و اینترنت استفاده کنیم. باهامون بسیار خوب و مهربون و شاد برخورد میکنن. چند دانشجوی کبکی رو مامور کردن که بعضی کارا و سوالات رو جواب بدن. جالبه که پسری که چینی هست میگه هفت سال پاریس بوده و همونچا دانشگاه رفته ولی نمیدونم چرا باز میاد کلاس، البته میگه میخواد رایتینگ و گرامر رو قوی کنه. آخه یه چیزیم هست این چینی ها با توجه به زبانشون به شدت با فرانسه مشکل دارند. دخترا روسی هم که میخوان فرانسه حرف بزنن با اینکه همشون خوب بلدن ولی انقدر با لهجه روسی ررر ررر میکنن که حال آدم گرفته میشه. با همشون آشنا شدم. بین دو کلاس همه با هم هستیم و حرف میزنیم و کلی جاتون خالی میگیم و میخندیم. استادمون خیلی باحاله، در کل کلاسا اینجا کجا و کلاسا ایران که ظرف دو ساعت میخواستن همه چیو هم بیارن کجا. من ایران بیشتر از 2 سال بود که کانون زبان میرفتم و تا ترم 13 رو رفته بودم، ولی سوالهایی از ترمهای پایین برام وجود داشت که اینجا بدون اینکه بپرسم دارم جوابشونو میگیرم. اونجا معلم چیزی رو حفظ کرده بود و میگفت ولی اینجا از روی غریزه درس میدن. چقدر با این پسر رومانیایی حال میکنم. با یکی از دخترا مولداوی هم همینطور که لیسانس آمار داره. دوست ایرانیم هم آدم گرم و منطقی و خوبیه. امروز هم برامون تو سالن بالا جشن گرفته بودن و به قول خودشون قهوه و شیرینی مجانی بهمون دادن. دیگه از چی بگم؟؟؟
آهاا ساعت 3.5 کلاس تموم شد، من ساعت 6 دانشگاه پلی تکنیک مونترال قرار مصاحبه دوم رو داشتم، واقعا دانشگاه با امکانات و محیط اکتیو و شاد و در کل معرکست. حداقل نصف دانشجوهاش خارجین. از ایستگاه مترو تا دانشگاه 300 متر فاصله سربالایی داره. گرفتن از زیر زمین تا داخل دانشگاه از ایستگاه مترو، پیاده رو متحرک یا بقول خودشون رامپ کشیدن. من دفعه اول از رامپ رفتم ایندفعه گفتم از بیرون میرم پیاده تو سرما 300 متر سربالایی رفتم دهنم صاف شد، گفتم نه بابا دیگه اگه باز اومدم از رمپ میرم. هر گوشه این دانشگاه یک کافه تریای شیک و مجهز درست کردن، و این دانشجوها میرن میشینن و خلاصه کلی باهم میگن و میخندن. تو دانشگاهها اینجا اصلا احساس نمیکنی غریبه ای به هر دانشجو میگفتم فلانجا کجاست، میگفت واستا میبرمت و تو راه کلی با هم حرف میزدیم. رفتم و دیدم تو اتاق کنفرانس همه لپتاپ بدست منتظرند، گفتم یا حضرت عباس. دیگه آخر خطه.
ایندفعه مصاحبه کننده ها سه تا شده بودن و پروژه ای که در مورد وایرلس دیتا گرفته بودن یا میخواستن بگیرن رو جلوم گذاشتن گفتن بگو کدوم بخششو میتونی انجام بدی و من گفتم فلان بخشاشو حتما انجام میدم و بقیشو تخصص عملی ندارم. استاد گفت خوب خوبه رک گفتی و کار تصمیم گیری مارو راحت کردی و گفت تا 3 هفته دیگه جواب میدیم. شما حساب کنید آدم 6 ساعت تو کلاس تو مود فرانسه باشه و بعد یهو بخواد بره اینترویو و باید سویچ کنه رو انگلیسی، سخت بود و بین دو زبان قاط میزدم ولی خوب بود که اونا هر دو رو بلد بودن و به تنها چیزی که فکر نمیکردن طرز حرف زدن من بود. راستش چشمم ازین آب نمیخوره چون دیدم خودشونم واقعا هنوز نمیدونن با پروژه باید چیکار کنن. یه جاهایش مشکل داشتن و دنبال کسی میگشتن انجام بده. شایدم چون من گفتم فقط چند قسمت رو میتونم انجام بدم یکی بهتر رو پیدا کنن. ولی خوشحالم که چند تا کانکشن تو این دانشگاه پیدا کردم که اگه یه وقت به سرم زد ادامه تحصیل بدم راحتتره برام.
دیگه جونم چی بگه براتون. اومدم خونه و دیدم خانومم صبح که من نبودم خلاصه کردیت کارت رو برداشته و رفته وال مارت و برا بچه ها اسباب بازی و خرت و پرت خریده و یکجوری مشغولشون کرده. بعد هم خالم از آمریکا زنگ زد و نزدیک یک ساعت صحبت کردیم و دیگه ... واااااااااااااای تکلیفا زبان فردامو انجام ندادم.
والسلام.

۱۳۸۸ آبان ۸, جمعه

روزی دیگر

تنها بود، داخل صف اتوبوس ایستاده بود، منتظر بود. میشد نگرانی رو در چشماش دید. در عین حال کنجکاو بود، روسری رو دور گردنش حلقه کرده بود. با حالت نگرانی و کنجکاوی به اطراف نگاه میکرد، داخل صف یک دختر مدرسه ای 16 ساله بود، که هممدرسه ای سیاه پوستش بهش میرسه و با چند بوسه آبدار شروع به حرف زدن با اون میکنه، با کنجکاوی و نگرانی رابطه اون دو رو تعقیب میکرد، احساس کردم دختر کوچکی در خونه داره و آینده دختر خودشو در این دختر 16 ساله میبینه. دورتر یک خانم و آقا روی صندلی انتظار ترمینال، منتظر اتوبوس بودند و گرم صحبت، حواسش به اونها هم بود. سرو وضع همه رو ورانداز میکرد، نمی دونم یک احساسی بهم میگفت که ایرانیه، اتوبوس اومد و درب ترمینال رو به اتوبوس باز شد و سوار شدیم، دست تو کیفش کرد و به سبک آدمهای اینطرف یک کتاب درآورد و شروع کرد به خوندن. میشد کلمه های فارسی رو از دور تشخیص بدی، متن کتاب رو با حرکت لبهاش تکرار میکرد. میشد براحتی تشخیص بدی که فکرش جمع نیست و نگرانیهایی داره. چند بار خواستم جلو برم و بهش بگم منم اینجام، منم ایرانیم. ولی گفتم شاید درست نباشه.
امروز هم یک رزومه به جایی که مهندسی میخواست که زمینه کاریش خیلی نزدیک به من بود فرستادم، به نیم ساعت نکشید که تلفن زنگ زد و کسی در رابطه با اون شرکت، اسم و مشخصات منو پرسید و بعد گفت یک ایمیل برات فرستادم برو به سوالهایی که پرسیدیم جواب بده. منم رفتم و به یکی دو سوال فنی که پرسیده بودن جواب دادم، و دیگه نفهمیدم چی میشه. وقتی که زمینه کاری رزومم به جایی که لیست کردن نیازهاشونو فکر میکنم نزدیکه، خودم احساس میکنم که با من تماس خواهند گرفت.
بعد دوباره تلفن زنگ زد، ایندفعه کسی ازونور خط گفت، که کلاس زبان فرانست از سوم نوامبر شروع میشه، برو ایمیلتو چک کن، محل و آدرس دقیق رو اونجا پیدا میکنی. راستش دفعه پیش که گفتن شاید بری برا ترم دیگه و نوبتت نرسه ناراحت شدم، این دفعه هم که زنگ زدن و گفتن کلاسهات تشکیل میشه باز ناراحت شدم، چون کمربندمو بسته بودم برا پیدا کردن کار و یکی دو تا اینترویو هم گرفته بودم. کلاسها از 9 صبح تا 4 عصره، دیگه نمیدونم کی وقت کنم برم دنبال کار. امیدوارم یکی از همین دو سه تا جواب بده تا یکماه دیگه.
راستش من گاهی اصلا حوصله نوشتن ندارم. ولی بازم مینویسم. چون احساس میکنم کسانی هستند اونور که به این نوشتنها نیاز دارند، مخصوصا که من بعنوان کسی که نون آور خونه است و قراره اینجا مستقیما با جامعه و بازار کار درارتباط باشه دارم مینویسم.
راستش اکثر وبلاگ نویسهای اینور یا خانوم خونه دارند، که دغدغه هاشون مدرسه بچه یا رفتن به خرید و یا رفتن به رستوران هست و یا دانشجو هستند که اکثرا زیاد از بازار کار و اجتماع خبر ندارند و یا افراد مجرد. کم پیش میاد کسی مث من هم عیالوار باشه و بعنوان مرد خونه بخواد خودشو وارد این اجتماع کنه و هم حال نوشتن داشته باشه. ولی بهر حال سعی میکنم که بنویسم و احساسم و تجربیاتم رو منتقل کنم و بعدها بعنوان صفحه یادداشت روزانه این اطلاعات رو مرور کنم و ببینم که چی بودم و چی شدم؟
بهر حال از شما هم تشکر میکنم که میشینید و میخونید و حتی پیام میگذارید.